عارف شده بود راه روشن بکند!
خود را و بقیه را فروتن بکند!
رفت و سر کوچه ی خدا دوری زد!
تا اینکه بیاید و منم من بکند!
رباعی های بهرام بهرامی
تو نگو پایه ی بیداد نلرزیده هنوز!
تاج اگر از سرش افتاد نفهمیده هنوز!
✍
دل جریان پر از وزوز این باغ خوش است
عنکبوت از وزش باد نرنجیده هنوز.
✍
مگس آینده ی ده روزه ی خود را دیده
که از آینده ی میعاد نترسیده هنوز.
✍
دیو دانسته محال است زمان برگردد
به همان روز که صیاد نزاییده هنوز
✍
به همان روز که ناخواسته خورشید به زور
به نوک ارّه ی جلاد نتابیده هنوز.
✍
آیه ی رقص فرود آمده و پروانه
یک دل سیر وفقط شاد نرقصیده هنوز.
✍
ابر هم عقده ی تبعیض گرفته است چرا
برف روی همه آزاد نباریده هنوز؟
✍
آن که پنداشت که با زور دل از ما برده
قلب را در همه ابعاد نسنجیده هنوز.
✍
(فکر بهبود خود ای دل ز دری دیگر کن)
گورکن روح به اجساد نبخشیده هنوز.
✍
قول آمرزش جاوید به ما داده ولی
به جز از ژاژ در این باد نخاییده هنوز.
بهرام بهرامی
حتی اگر از عشق سری خواسته بودم
از شوکت سیمرغ ، پری خواسته بودم
خورشید درخشان به کفم بود ، ولی من
از شمع ، دل شعله وری خواسته بودم
با عقل خود از عشق سخن گفتم و خندید
آری ! خبر از بی خبری خواسته بودم
غیر از ضررم مشورت دوست نبخشید
ای کاش ز دشمن نظری خواسته بودم
افسوس ! خدا حاجت یک عمر مرا داد
ای کاش لب سرخ تری خواسته بودم
فاضل نظری
گریه های امپراطور