غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم
تا در این قصه پر حادثه حاضر باشم

حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و
من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم

تو پری باشی و تا آن سوی دریا بروی
من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم

قسمت این بود، چرا از تو شکایت بکنم؟
یا در این قصه به دنبال مقصر باشم؟

شاید این گونه خدا خواست مرا زجر دهد
تا برازنده اسم خوش شاعر باشم

شاید ابلیس تو را شیطنت آموخت که من
در پس پرده ایمان به تو کافر باشم

غلامرضا طریقی

با یاد شانه های تو سر آفریده است

با یاد شانه های تو سر آفریده است

ایزد چقدر شانه به سر آفریده است

معجون سرنوشت مرا با سرشت تو

بی شک به شکل شیر و شکر آفریده است

پای مرا برای دویدن به سوی تو

پای تو را برای سفر آفریده است

لبخند را به روی لبانت چه پایدار

اخم تو را چه زودگذر آفریده است

هر چیز را که یک سر سوزن شبیه توست

خوب آفریده است اگر آفریده است

تا چشم شور بر تو نیفتد هر آینه

آیینه را بدون نظر آفریده است

چون قید ریشه مانع پرواز می شود

پروانه را بدون پدر آفریده است

غیر از تحمل سر پر شور دوست نیست

باری که روی شانه ی هر آفریده است

غلامرضا طریقی

یا می‌گذری از من یا راه نمی‌آیی!

یا می‌گذری از من یا راه نمی‌آیی!
چون قد بلند خود، کوتاه نمی‌آیی!

با روز قرار تو رد می‌شوم از هفته
با اینکه تو مدت هاست هر ماه، نمی‌آیی!

چون ابر که بی باران… یا قبله بی‌ایمان
هرگاه که می‌آیی، دلخواه، نمی‌آیی!

مهتاب منی اما چندی است که پیوسته
بر روی زمین هستی از ماه نمی‌آیی!

صد باد می‌آمیزند، در جسم تو می‌ریزند
تا اینکه تو چون توفان، ناگاه، می‌آیی نمی‌آیی!

غلامرضا طریقی

این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است

این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است
که به عشق تو بشر قاری قرآن شده است

مثل من باغچه خانه هم از دوری تو
بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است

بس که هر تکه آن با هوسی رفت، دلم
نسخه دیگری از نقشه ایران شده است

بی شک آن شیخ که از چشم تو مَنعم می‌کرد
خبر از آمدنت داشت که پنهان شده است

عشق مهمان عزیزی ست که با رفتن او
نرده پنجره‌ها میله زندان شده است

عشق زاییده بلخ است و مقیم شیراز
چون نشد کارگر آواره تهران شده است

عشق دانشکده‌ تجربه انسان‌هاست
گر چه چندی ست پر از طفل دبستان شده است

هر نو آموخته در عالم خود مجنون است
روزگاری ست که دیوانه فراوان شده است

ای که از کوچه معشوقه ما می‌گذری
بر حذر باش که این کوچه خیابان شده است

غلامرضا طریقی

جا می‌خورد از تردی ساق تو پرنده!

جا می‌خورد از تردی ساق تو پرنده!
ایمان منی سست و ظریف و شکننده!


هم، چون کف امواج «خزر» چشم گریزی
هم، مثل شکوه «سبلان» خیره کننده!

می خواست مرا مرگ دهد آنکه نهاده ست
بر خوان لبان تو، مربای کشنده!

چون رشته ابریشم قالیچه شرقی ست
بر پوست شفاف تو رگ های خزنده!

غیر از تو که یک شاخه گل بین دو سیبی
چشم چه کسی دیده گل میوه دهنده؟

لب های تو اندوخته آب حیات است
اسراف نکن این همه در مصرف خنده!

ای قصه موعود هزار و یکمین شب
مشتاق تو هستند هزاران شنونده!

افسوس که چون اشک توان گذرم نیست
از گونه سرخ تو پل گریه و خنده!

غلامرضا طریقی