غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

گمان نمی کنم این دستها به هم برسند

گمان نمی کنم این دستها به هم برسند

دو دلشکسته ی در انزوا به هم برسند

کدام دست رسیده به دست دلخواهش

که دست های پر از عشق ما به هم برسند

فلک نجیب نشسته است وموذیانه به فکر...

که پیش چشم من این ، دوچرا به هم برسند

شکوه عشق به زیرسوال خواهد رفت

وگرنه می شود آسان دو تا به هم برسند

محمد رضا رستم پور

جا می‌خورد از تردی ساق تو پرنده!

جا می‌خورد از تردی ساق تو پرنده!
ایمان منی سست و ظریف و شکننده!


هم، چون کف امواج «خزر» چشم گریزی
هم، مثل شکوه «سبلان» خیره کننده!

می خواست مرا مرگ دهد آنکه نهاده ست
بر خوان لبان تو، مربای کشنده!

چون رشته ابریشم قالیچه شرقی ست
بر پوست شفاف تو رگ های خزنده!

غیر از تو که یک شاخه گل بین دو سیبی
چشم چه کسی دیده گل میوه دهنده؟

لب های تو اندوخته آب حیات است
اسراف نکن این همه در مصرف خنده!

ای قصه موعود هزار و یکمین شب
مشتاق تو هستند هزاران شنونده!

افسوس که چون اشک توان گذرم نیست
از گونه سرخ تو پل گریه و خنده!

غلامرضا طریقی

بگذار در قشنگ ترین اشتباه من

بگذار در قشنگ ترین اشتباه من

آتش بگیرد از تو دل سربراه من


چشمم نسیم می شود آنقدر می وزد

تا روسریت حل بشود در نگاه من


آن وقت در رگم بشتابد، تپش کند

تا وقت مرگ موی تو، خون سیاه من


بر عکس آخر همه قصه های تلخ

شاید شبی به چنگ من افتاد ماه من


روزی مگر خود تو دچارم نکرده ای؟

از چاله در بیا که بیفتی به چاه من


داغ مرا به دوش بکش سالهای سال

ای شانه هات مهر شده با گناه من

مهدی فرجی

چشم وا کردم و دیدم خبر از رویا نیست

چشم وا کردم و دیدم خبر از رویا نیست

هیچ کس این همه اندازه ی من تنها نیست


بی تو این خانه چه سلول بزرگی شده است

که دگر روشنی از پنجره اش پیدا نیست


مرگ؛ آن قسمت دوری که به ما نزدیک است

عشق؛ این فرصت نزدیک که دور از ما نیست


چشم در چشم من انداخته ای می دانی

چهره ای مثل تو در آینه ها زیبا نیست


هیچ دیوانه ای آن قدر که من هستم نیست

چون که اینگونه شبیه تو کسی شیدا نیست


مردم سر به هوا را چه به روشن بینی!؟

ماه را روی زمین دیده ام آن بالا نیست

مهدی فرجی

می خواستم که خواب و خیال خودم شوی

می خواستم که خواب و خیال خودم شوی

رویا شوی امید محال خودم شوی


لرزید دست هایم و سرگیجه ام گرفت

آوردمت دلیل زوال خودم شوی


هم در دلم شناور هم بر تنم روان

ماهی و ماه حوض زلال خودم شوی


هر روز بیشتر به تو نزدیک می شوم

چیزی نمانده است که مال خودم شوی


حالا تو چشم های منی ابر شو ببار

تا قطره قطره گریه به حال خودم شوی


عاشق نمی شوی سر این شرط بسته ام

نه... حاضرم ببازم و مال خودم شوی

مهدی فرجی