روان چون چشمه بودم، جذبهات خشکاند و چوبم کرد
بنازم آن نگاهت را که درجا میخکوبم کرد
شب و روزِ مرا در برزخ یک لحظه جا دادی
طلوعم داد لبخند تو و اخمت غروبم کرد
کنون از گرد و خاک عشقهای پیش از این پاکم
که سیلاب تو از هر رویدادی رُفتوروبم کرد
تَنَت تلفیقِ گُنگِ عنصر باد است با آتش
نفسهایت شمالی سرد، لبهایت جنوبم کرد
دوا؟ جادو؟ نمیدانم، شفا در حرفهایت بود
نمیدانم چه در خود داشت اما خوب خوبم کرد
مهدی عابدی
به نسیمی همة راه به هم میریزد!
کی دل سنگ تو را آه به هم میریزد!
سنگ در برکه میاندازم و میپندارم
با همین سنگ زدن، ماه به هم میریزد!
عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه میماند و ناگاه به هم میریزد!
آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
عشق یک لحظه کوتاه به هم میریزد!
آه، یک روز همین آه تو را میگیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم میریزد!
فاضل نظری
شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد
خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد
من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند
نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد
از غزل هایم فقط خاکستری مانده به جا
بیت های روشن و شعله ورم را باد برد
با همین نیمه، همین معمولی ساده بساز
دیر کردی نیمه ی عاشقترم را باد برد
بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت
وا نشد بدتر از آن بال و پرم را باد برد
حامد عسکری
حسین جنتی
چشم های خسته اش آنقدر بینایی نداشت
پیر مرد انگار دیگر هیچ رویایی نداشت
گفت دردی نیست ؛ اما تاب تنهایی نداشت
چشم هایش طاقت اینقدر زیبایی نداشت
رنگ های مرده اش اما تماشایی نداشت
قصه های کهنه اش دیگر معمایی نداشت
پیرمردی که نگاهش...قصه هایش...هیچ معنایی نداشت
در میان مردگان هم دیگر او جایی نداشت ...
یوسف عباسی