سر بگذاریم وقت خواب رسیدهست
روز به پایان آفتاب رسیدهست
منزل راحت کجاست در سفر عمر
پرسش دیرینه را جواب رسیدهست
چون نخ تابیده گرد خویش چه پیچی؟
نوبت واگشت پیچ و تاب رسیدهست
سنگ رها گشته در هوایی و اینک
وقت فرود تو با شتاب رسیدهست
شرح غم ما هنوز اولِ قصهست
گرچه به پایانِ این کتاب رسیدهست
آنچه درانباشتیم باد هوا بود
وقت سراندازی حباب رسیدهست
آن می گمبوده در پیالۀ خالیست
تشنۀ بیتشنگی به آب رسیدهست
مژدۀ آسودن است ای شب پایان
بوی تو از سایهسار خواب رسیدهست
هوشنگ ابتهاج
زمان میان من و او جدایی افکنده است
من ایستاده در اکنون و او در آینده است
چه مایه گشتم و آینده حال گشت و گذشت
هنوز در پی آینده، حال گردنده است
به هر قدم قَدَری گفتم از زمان کَندَم
کنون چو می نگرم او ز عمر من کنده است
که سر برآوَرَد از این ورطه جز کسی که هلاک
کمند شوق کنارش به گردن افکنده است
بهانه ی کشش عشق و کوشش دل من
همین غم است که مقصود آفریننده است
به آرزو نرسیدیم و دیر دانستیم
که راه دورتر از عمر آرزومند است
تو آن زمان به سرم سایه خواهی افکندن
که پیش پای تو ترکیب من پراکنده است
به شاهراه طلب بیم نامرادی نیست
زهی امید که تا عشق هست پاینده است
ز دورباش حوادث دلم ز راه نرفت
بیا که با تو هنوزم هزار پیوند است
به جان سایه که میرنده نیست آتش عشق
مبین به کشته ی عاشق که عاشقی زنده است
هوشنگ ابتهاج
دیدی چه بد شدیم گرفتار دیو و دد
کس را به یاد نیست چنین روزگار بد
دیدی که پیشتر ز تو هم بس ستمگران
رفتند و ماند از پسشان لعنت ابد
جهد است در جهالت و جهل است در جهاد
ابرام در خرافه و اهمال در خرد
دست ستم دراز و دهان دروغ باز
تزویر و زرق و روی و ریا بی حساب و حد
دانی که خودپرست کم از بتپرست نیست
خودبین برد به سوی خدا نیز دست رد
آری صنمپرست نباشد صمدشناس
ور خود به زرق خواند الله را صمد
ای دست حق علی بزند گردن تو را
کز بهر کار ناحق از او خواستی مدد
هوشنگ ابتهاج