تو نگو پایه ی بیداد نلرزیده هنوز!
تاج اگر از سرش افتاد نفهمیده هنوز!
✍
دل جریان پر از وزوز این باغ خوش است
عنکبوت از وزش باد نرنجیده هنوز.
✍
مگس آینده ی ده روزه ی خود را دیده
که از آینده ی میعاد نترسیده هنوز.
✍
دیو دانسته محال است زمان برگردد
به همان روز که صیاد نزاییده هنوز
✍
به همان روز که ناخواسته خورشید به زور
به نوک ارّه ی جلاد نتابیده هنوز.
✍
آیه ی رقص فرود آمده و پروانه
یک دل سیر وفقط شاد نرقصیده هنوز.
✍
ابر هم عقده ی تبعیض گرفته است چرا
برف روی همه آزاد نباریده هنوز؟
✍
آن که پنداشت که با زور دل از ما برده
قلب را در همه ابعاد نسنجیده هنوز.
✍
(فکر بهبود خود ای دل ز دری دیگر کن)
گورکن روح به اجساد نبخشیده هنوز.
✍
قول آمرزش جاوید به ما داده ولی
به جز از ژاژ در این باد نخاییده هنوز.
بهرام بهرامی
برادر! خــون تو از سینه ی من می زند بیرون
بمان در خانه ات ، جلاد گردن می زند بیرون
سپر برداشتن را گازِ اشک آور نمی فهمد
زِرِه سودی ندارد ، تیر از تن می زند بیرون
نگیــــری خــــرده بـــر روبــــاه در بــــــــازارِ مکـاران
که امشب شیر هم خود را به مردن می زند بیرون
چرا "دست محبت سوی کس یازی در این سرما"
کــه از هر آستینی دستِ دشمن می زند بیرون
"زمستان است" و شب "بس ناجوانمردانه سرد است ، آی..."
نفس در سینـــــه فریــــــــاد است و بهمن می زند بیــــــــرون
تـــــو مــــاندی "در حیاط کوچک پــــاییز در زنـــــدان"
و رخش از "خوان هشتم" بی تهمتن می زند بیرون
بهمن صباغ زاده
مانند شیشه ای که خریدار سنگ بود
این دل شکستن تو برایم قشنگ بود
رؤیای باشکوه رسیدن به ساحلت
آغاز خودکشی هزاران نهنگ بود
ماه شب چهاردهی که تصاحبت
چون حسرتی به سینه ی صدها پلنگ بود
خوشبخت آن دلی که برای تو می تپید
خوشبخت آن دلی که برای تو تنگ بود
تو: یک جهان تازه پر از صلح و دوستی
من : کشوری که با همه در حال جنگ بود
با من هر آنچه از تو بجا ماند نام بود
از من هر آنچه بی تو بجا ماند ننگ بود
پایین نشسته ام که توبالا نشین شوی
این ماجرا حکایت الاکلنگ بود...
رضا نیکوکار
حاجت به اشارات و زبان نیست، مترسک
پیداست که در جسم تو جان نیست، مترسک
با باد به رقص آمده پیراهنت اما
در عمق وجودت هیجان نیست، مترسک
شب پای زمینی و زمین سفره خالی ست
این بی هنری، نام و نشان نیست، مترسک
تا صبح در این مزرعه تاراج ملخ بود
چشمان تو حتی نگران نیست، مترسک
پیش از تو و بعد از تو زمان سطر بلندی ست
پایان تو پایان جهان نیست، مترسک
این مزرعه آلوده کفتار و کلاغ است
بیدار شو از خواب زمان نیست، مترسک
عبدالجبار کاکایی
این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است
که به عشق تو بشر قاری قرآن شده است
مثل من باغچه خانه هم از دوری تو
بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است
بس که هر تکه آن با هوسی رفت، دلم
نسخه دیگری از نقشه ایران شده است
بی شک آن شیخ که از چشم تو مَنعم میکرد
خبر از آمدنت داشت که پنهان شده است
عشق مهمان عزیزی ست که با رفتن او
نرده پنجرهها میله زندان شده است
عشق زاییده بلخ است و مقیم شیراز
چون نشد کارگر آواره تهران شده است
عشق دانشکده تجربه انسانهاست
گر چه چندی ست پر از طفل دبستان شده است
هر نو آموخته در عالم خود مجنون است
روزگاری ست که دیوانه فراوان شده است
ای که از کوچه معشوقه ما میگذری
بر حذر باش که این کوچه خیابان شده است
غلامرضا طریقی