غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

برد یک شطرنج با کار گروهی ممکن است!

هست انگور عاشق مستی ما، گیلاس نیست.

چون گلوهامان به درد تشنگی حساس نیست.

*

زندگی با خودکشی فرقی ندارد، تو نگو

مرگ و خاموشی سر و ته هردو یک کرباس نیست.

*

مرده شو مرگ و خصوصاً زندگی را برده است.

درد ما جز زندگی با مرده شو نشناس نیست.

*

بار جرم گرگ از هر گوسفندی کمتر است

دیو تر از هر ریاکاری خود خناس نیست.

*

گرگ وقتی که صمیمیت طلب دارد ز میش

در درون میش گرگی جز خود احساس نیست.

*

خوشه چینی مشکل مرد کشاورز است و او

جز به فکر ورد جادویی برای داس نیست.

*

برد یک شطرنج با کار گروهی ممکن است

راهکار بازی هوش و اراده تاس نیست.

*

اعتمادی به طلسم گاوصندوقت نکن

دزد دانا جز به فکر سرقت مقیاس نیست.

*

او ترازو را شبانه دستکاری کرده است

این زغالی که به گردن بسته ای الماس نیست.

*

آن که راحت جنگلی را هم به آتش می کشد

به سرانجام لگد کوب گلی وسواس نیست.

*

آنچه ازکبریت سرخش بر مشامت می رسد

بوی باروت است ای شبگرد، بوی یاس نیست.

بهرام بهرامی

از بس که ریا دیده ام از طوطی و طاووس!

باران که زد افسوس که من پنجره بستم.

باران که زد افسوس که در خانه نشستم.

*

باران زد و بند آمد و من تشنه ی آبم

ناکام تر از خار ته درّه ی پستم.

*

این کوچ نداده است به من فرصت این را

یک دم بنشینم و بگویم که چه خسته ام.

*

چون آنچه که باید بشوم ارّه ی تیزی

کرده است فرو در کمر آنچه که هستم.

*

تردید سبب شد به قفس ساز ببازم

چون بر سر آزادی خود شرط نبستم.

*

از بس که ریا دیده ام از طوطی و طاووس

من منکر زیبایی ام و زاغ پرستم.

*

یارم ندهد شاخه گلی را که قرار است

بر سنگ مزارم بگذارند به دستم.

*

برگشت ندارد سفر کشف حقیقت.

من قایق خود را وسط آب شکستم.

بهرام بهرامی

چو غواصی که از صید صدف مایوس برگردد

چو غواصی که از صید صدف مایوس برگردد
نفس تا کی رود پایین و با افسوس برگردد؟
*
در این شهر خراب‌آباد، انسانی نخواهی یافت
وگر صد شیخ دیگر باز با فانوس برگردد
*
سیاست نیست اسرار نهان با دوستان گفتن
بسا پیک امین در جامه‌ی جاسوس برگردد
*
هم‌آن بهتر به کیش خویش برگردی که ممکن نیست
کلاغی از شب آیینه‌ها طاووس برگردد

حسین جنتی

گفت طوطی که قفس باز نباشد هم نیست!

 گفت طوطی که قفس باز نباشد هم نیست!

زاغ هم گفت که آواز نباشد هم نیست!


قفس مشترک طوطی و زاغان شده این

آب و دان باشد و پرواز نباشد هم نیست!


نت گمان کرد که سرچشمه ی آهنگ نت است.

گفت بی پرده اگر ساز نباشد هم نیست.


مثل موجی که به دریا بزند طعنه که :هی!

رقص را جلوه و ابراز نباشد هم نیست.


نشو هم قلعه ی آن مهره ی بی حوصله شاه!

که گمان کرد که سرباز نباشد هم نیست.


در نگاهی که پرست از خزه ی مردابی

رقص نیلوفر تن ناز نباشد هم نیست.


این حقیقت که محال است که هیزمکش آن

ارّه داران بشوم، راز نباشد هم نیست.


عاقبت پرچم داد است که بر می خیزد

اگر امروز سر افراز نباشد هم نیست.


نه که سکان شکسته، روی کشتی ریا

لنگری که غلط انداز نباشد، هم نیست!


به نظر می رسد این ماتم، بی پایان است.

زندگی را اگر آغاز نباشد هم نیست.


 بهرام بهرامی

با اینکه ننوشیدیم از آن چشم شرابی

با اینکه ننوشیدیم از آن چشم شرابی
مهمان کن از آن گونه مرا بوسه نابی

ای ترس! تو را شکر که با این همه تردید
یک بار نیاویختم از سقف طنابی

من عارف دلتنگم یا زاهد دل سنگ؟
هر روز نقابی زده ام روی نقابی

یک عمر ملائک همه گشتند و ندیدند
در نامه اعمال من مست صوابی

ساقی! همه بخشوده یک گوشه چشمیم!
آنجا که تو باشی چه حسابی چه کتابی؟!
فاضل نظری
منبع : https://fazelnazary.blogsky.com/