بیفروغم کرده سنگ بچههای روستا
ریشهام جامانده در باغی که صدها سرو داشت
کوچ کردم از وطن، تنها برای روستا
آمدم خوش خط شود تکلیف شبها، آمدم -
نور یک فانوس باشم پیش پای روستا
یاد دارم در زمین وقتی مرا میکاشتند
پیکرم را بوسه میزد کدخدای روستا ...
حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم؛
قدر یک ارزن نمیارزم برای روستا ...
کاش یک تابوت بودم، کاش آن نجار پیر؛
راهیام میکرد قبرستان به جای روستا ...
قحطی هیزم اهالی را به فکر انداخته است؛
بد نگاهم میکند دیزی سرای روستا !
من که خواهم سوخت حرفی نیست اما کد خدا؛
تیر سیمانی نخواهد شد عصای روستا ...
کاظم بهمنی
منبع : http://ketabe-eshgh.blogfa.com/
از مرگ پری درون دریا غوغاست
هر گوشه برای او عزایی برپاست
این شوری افتاده به جان دریا
از گریه دسته جمعی ماهیهاست
رو کرده به هر که میکند پشتش را
وا کرده برای هر کسی مشتش را
انگشتر خود را به گدا تعارف زد
آن وقت گدا برید انگشتش را
چشمم سر وعده بیثمر میگردد
بیچاره دلم که دربدر میگردد
کُشتی تو مرا و منتظر میمانم
قاتل به محل قتل برمیگردد
من که دائم پای خود دل را به دریا میزنم
پیش تو پایش بیفتد قید خود را میزنم
کعبهای در سینهام دارم که زایشگاه توست
از شکاف کعبه گاهی پرده بالا میزنم
این غبار روی لب هام از فراق بوسه نیست
در خیالم بوسه بر پای تو مولا میزنم
از در مسجد به جرم کفر هم بیرون شوم
در رکوعت میرسم خود را گدا جا میزنم
اینکه روزی با تو میسنجند اعمال مرا
سخت میترساندم لبخند اما میزنم
من زنی را میشناسم در قیامت بگذریم
حرفهایی هست که روز مبادا میزنم