غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم

قسمت این بود که من با تو معاصر باشم
تا در این قصه پر حادثه حاضر باشم

حکم پیشانی ام این بود که تو گم شوی و
من به دنبال تو یک عمر مسافر باشم

تو پری باشی و تا آن سوی دریا بروی
من به سودای تو یک مرغ مهاجر باشم

قسمت این بود، چرا از تو شکایت بکنم؟
یا در این قصه به دنبال مقصر باشم؟

شاید این گونه خدا خواست مرا زجر دهد
تا برازنده اسم خوش شاعر باشم

شاید ابلیس تو را شیطنت آموخت که من
در پس پرده ایمان به تو کافر باشم

غلامرضا طریقی

می آیی و حتمی شده پیدا شدن من!

می آیی و حتمی شده پیدا شدن من

در گستره ی خویش شکوفا شدن من

✔ 

می آیی و با خیزش امواج ، چه غوغاست

در خویش فرو رفتن و دریا شدن من

✔ 

تعبیر وجود منی و گرم عبورم

یک آینه مانده است به معنا شدن من

✔ 

من گمشده در خواب تو ام ؛ ناشدنی نیست

در هستی سیّال تو ، پیدا شدن من

✔ 

فربه شده قربانی و شمشیر تو رقصان

نزدیک شد از خویش مبرّا شدن من

✔ 

این سان که به رقص آمده شمشیر ، محال است

از جمع شهیدان تو منها شدن من

✔ 

در معبد خاموشی ام آوای که جاری است ؟

یعنی چه قدر مانده به بودا شدن من؟

قربان ولیئی

ماه است و آفتابی ام از مهربانی اش

ماه است و آفتابی ام از مهربانی اش
صد کهکشان فدای دل آسمانی اش

*
بی دست می خروشد و دریا کنار اوست
ای عشق آتشین، به کجا می کشانی اش؟

*
ای چه پیاده ای است خدایا؟ سواره ها
ماتند از جلال رخ ارغوانی اش

*
دست از حیات شست که آب حیات شد
این خاک مرده زنده شد از جانفشانی اش

*
از خود عبور کرد و نوشتند رودها
با اضطراب، چشمه ای از پهلوانی اش

*
از خود عبور کرد و درختان قلم شدند
در اشتیاق دم زدن از زندگانی اش

*
از خود عبور کرد و ملائک رقم زدند
با خون و اشک، اندکی از بی کرانی اش

*
از خود عبور کرد و شنیدند بادها
از سمت سروهای پریشان، نشانی اش

*
تیر از کمان جدا شد و بر خاک، خون نوشت:
این چرخ پیر، شرم نکرد از جوانی اش

*
باران گرفت باز و پس از گریه دیدنی است
در چشم من، تجلّی رنگین کمانی اش

*
چشم مرا به چهره ی خورشیدی اش گشود
ماه است و آفتابی ام از مهربانی اش
قربان ولیئی

دل تنگ تر شدم نم باران که زد غروب

دل تنگ تر شدم نم باران که زد غروب

از سقف دل چکیده سرم تا چه حد غروب


بیهوده در خودم چـِقـَد َر دست و پا زدم

از خود کجا گریزم از این حال بد غروب ...


دستی که ساحلم نشده بند را برید

تن می دهد به زنده گی اش یک جسد غروب


تا نسل های بعد خبردار می شوند

از درد من که می کشدش تا ابد غروب


از سر گذشت ... موعد ویران شدن رسید

دریای غم به چشم و شکست است سد غروب ...


دل کوفت سر به سینه ی سنگ خودش شب و ...

دریا چه داشت در دل تنگش که مد ، غروب ...

الهام ملک محمدی

منبع : http://www.gazalgolghin.blogfa.com/

تــا کی از یوسف و آن پیرزن تــــر دامن

تــا کی از یوسف و آن پیرزن تــــر دامن

 قصه سر هم بکنم تا تو بخوابی با من !

 تا کی انکار کنم عشق زلیخایی را

 تـا مجوز بستانـد غــزلــم الزامن ! !

 بی گمان لایق یک قطره لجن خواهم شد

 اگــــر انکـار کنــــم هیبت دریـــــــــا را من !

 عشق آن جغجغه ای نیست که مجنون برداشت

تا کــــــه سرگـرم شود بــــــا زدَنَش صدها «من» !

 چند قرن است به عشق سریال مجنون

غرق در خواب و خیالند همه ، حتا من !

 ای که از قصه ی تو این همه انسان خوابند

داوری کــو؟ کـــــــه بگوید تو محقّی یا من ؟!

 عشق ، عصیان زلیخاست نه !حُسن یوسف !

قصه ای بیش نبود آنچــــه تـــــــو گفتی با من !

غلامرضا طریقی

منبع : http://www7.blogfa.com/