می آیی و حتمی شده پیدا شدن من
در گستره ی خویش شکوفا شدن من
✔
می آیی و با خیزش امواج ، چه غوغاست
در خویش فرو رفتن و دریا شدن من
✔
تعبیر وجود منی و گرم عبورم
یک آینه مانده است به معنا شدن من
✔
من گمشده در خواب تو ام ؛ ناشدنی نیست
در هستی سیّال تو ، پیدا شدن من
✔
فربه شده قربانی و شمشیر تو رقصان
نزدیک شد از خویش مبرّا شدن من
✔
این سان که به رقص آمده شمشیر ، محال است
از جمع شهیدان تو منها شدن من
✔
در معبد خاموشی ام آوای که جاری است ؟
یعنی چه قدر مانده به بودا شدن من؟
قربان ولیئی