غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

بیرون بیا! این روزه داران، ماه می خواهند!

بیرون بیا! این روزه داران، ماه می خواهند!
جان ها برای زیستن، تنخواه می خواهند!


آنقدر شیرین است لحن و لهجه ات، حتّی
جن ها ز لب های تو بسم الله می خواهند!


نام تو را در هر دم و هر بازدم بردم
این دو مسافر، خرج بین راه می خواهند!


لطف پرستاران به جای خویش؛ امّا من
بیمارم و بیمارها همراه می خواهند!


الماس اشکم را خریداری نمی بینم
این کوه های نور، نادرشاه می خواهند!


آنقدر مجنونم که در فنّ جنون از من
دیوانه های شهر، راه و چاه می خواهند!
محسن رضوانی

در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست

در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست
اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست


من در تو گشتم مرا در خود صدا می زنی
تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست


در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست


گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی
حالا لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست


من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم
گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست


یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی کن
از من ، من این برشانه ها بار گران ای دوست


نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت
بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست


آنسان که می خواهد دلت با من بگو آری
من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست

محمد علی بهمنی

وحشی نبودم تا تو رامم کرده باشی

وحشی نبودم تا تو رامم کرده باشی
آهو نه..تا پابند دامم کرده باشی
*
من پخته بودم ، پخته بودم ، پخته بودم...
جز اینکه با یک عشوه خامم کرده باشی
*
مدیون قدری آب و مشتی دانه یکروز
مثل کبوترهای بامم کرده باشی
*
یادم نمی آید جوابم داده باشی
یادم نمی آید سلامم کرده باشی
*
با تو همین اندازه شیرین بود اگر بود ــ
زهری که با حرفی به کامم کرده باشی
*
میسوزم و دود مرا می بلعی...آنوقت
له میکنی وقتی تمامم کرده باشی
*
حالا چطوری من حلالت کرده باشم
وقتی تو اینطوری حرامم کرده باشی؟
مهدی فرجی

پیدا بکن یک آدم آدم تری را

پیدا بکن یک آدم آدم تری را

و شانه های محکم و محکم تری را

*

آقای خوبی که دلش سنگی نباشد

معشوق های دوستت دارم تری را !

*

من را رها کن هرچه می خواهی تو داری

از دست خواهی داد چیز کمتری را

*

با گیسوانت باد بازی کرد و رقصید

و زد رقم، آینده ی درهم تری را

*

تو آخر این داستان باید بخندی

پس امتحان کن عاشق بی غم تری را ...

*

من می روم، آرام آرام از همه چیز

هر روز می بینی من مبهم تری را

*

من را ببخش از این خداحافظ، خداحا ...

پیدا نکردم واژه ی مرهم تری را . . .

سید مهدی موسوی

هرچند شاگردِ تو ذهن ِتنبلی دارد

هرچند شاگردِ تو ذهن ِتنبلی دارد

اما نظر بازی ِ به عشق اولی دارد

یک دسته گل آورده اما سایه ی سردی

همراه خود آواره روی صندلی دارد

با ریزش فکر و خیالاتت درون خود

حس قرابت با نگاه ریزعلی دارد

آتش بزن پیراهن تنگ غزل ها را

نمرود من با خویش وحی منزلی دارد

یک پلکان بالا ببر آسوده تر امشب

دیوانه ای در زیر پایش صندلی دارد

کوچکتر از آن است خان ِ خانه ات باشد

دیوانه ای در شهر روح جنگلی دارد

از درس جبر زندگانی نمره می گیرد

شاگرد بدبختی که ذهن تنبلی دارد .

مهدی نژادهاشمی