اگرچه یاد ندارم که دفعه ی چندم
مرا شکستی و... آه از نگاه این مردم
به گیسوان پریشان خود نگاه بکن
که شرح حال من است این کلاف سر در گم
حکایت منِ دور از تو مانده، اینگونه ست:
خمار و خسته ام و نیست قطره ای در خُم
همیشه عطر تو بی تاب کرده جانم را
چنان که باد بپیچد به خوشه ی گندم...
به سر هوای تو دارم، خدا گواه من است
اگر رسیده نمازم به رکعت پنجم!
حسین دهلوی
پیدا بکن یک آدم آدم تری را
و شانه های محکم و محکم تری را
*
آقای خوبی که دلش سنگی نباشد
معشوق های دوستت دارم تری را !
*
من را رها کن هرچه می خواهی تو داری
از دست خواهی داد چیز کمتری را
*
با گیسوانت باد بازی کرد و رقصید
و زد رقم، آینده ی درهم تری را
*
تو آخر این داستان باید بخندی
پس امتحان کن عاشق بی غم تری را ...
*
من می روم، آرام آرام از همه چیز
هر روز می بینی من مبهم تری را
*
من را ببخش از این خداحافظ، خداحا ...
پیدا نکردم واژه ی مرهم تری را . . .
سید مهدی موسوی