-
رباعی: عارف شده بود راه روشن بکند!
یکشنبه 31 تیر 1403 19:02
عارف شده بود راه روشن بکند! خود را و بقیه را فروتن بکند! رفت و سر کوچه ی خدا دوری زد! تا اینکه بیاید و منم من بکند! رباعی های بهرام بهرامی
-
تو نگو پایه ی بیداد نلرزیده هنوز!
دوشنبه 18 تیر 1403 21:39
تو نگو پایه ی بیداد نلرزیده هنوز! تاج اگر از سرش افتاد نفهمیده هنوز! ✍ دل جریان پر از وزوز این باغ خوش است عنکبوت از وزش باد نرنجیده هنوز. ✍ مگس آینده ی ده روزه ی خود را دیده که از آینده ی میعاد نترسیده هنوز. ✍ دیو دانسته محال است زمان برگردد به همان روز که صیاد نزاییده هنوز ✍ به همان روز که ناخواسته خورشید به زور به...
-
حتی اگر از عشق سری خواسته بودم
جمعه 1 تیر 1403 18:05
حتی اگر از عشق سری خواسته بودم از شوکت سیمرغ ، پری خواسته بودم خورشید درخشان به کفم بود ، ولی من از شمع ، دل شعله وری خواسته بودم با عقل خود از عشق سخن گفتم و خندید آری ! خبر از بی خبری خواسته بودم غیر از ضررم مشورت دوست نبخشید ای کاش ز دشمن نظری خواسته بودم افسوس ! خدا حاجت یک عمر مرا داد ای کاش لب سرخ تری خواسته...
-
وقتی از آفتاب برایت تن آفرید
پنجشنبه 31 خرداد 1403 02:11
وقتی از آفتاب برایت تن آفرید تکلیف روزهای مرا روشن آفرید برقی به چشم های تو داد و دلی به من انگار زیر صاعقه ای خرمن آفرید من گل شدم کنار تو پرپر شدم ولی ای غتچه در سرشت تو نشکفتن آفرید در سر هوای زلف تو را داشتم ولی کوتاه تر ز دست منت دامن آفرید من ساحل و تو موج، ببین سرنوشت را حتّی کنار آمدنت رفتن آفرید جواد زهتاب
-
می خواهمت چنان که شب تیره ماه را
پنجشنبه 31 خرداد 1403 02:10
می خواهمت چنان که شب تیره ماه را یا مثل هر مسافر گمگشته راه را حال تباه و روز سیاه و لب پرآه آورده ام برای تو چندین گواه را خلوت نشین گوشه ی آغوش تو منم از من مگیر زاویه ی خانقاه را یک عمر سر به شانه ی گرمت گذاشتم پیوسته دار سایه ی این سرپناه را از من همیشه هرچه که خواهی دریغ کن امّا تو را قسم به دو چشمت نگاه را......
-
ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را
پنجشنبه 31 خرداد 1403 02:09
ناگهان در کوچه دیدم بی وفای خویش را باز گم کردم ز شادی دست و پای خویش را با شتاب ابرهای نیمه شب می رفت و بود پاک چون مه شسته روی دلربای خویش را چون گلی مهتاب گون در گلبنی از آبنوس روشنی می داد مشکین جامه های خویش را گرم صحبت بود با آن خواهر کوچک ترش تا بپوشد خنده های نا به جای خویش را می درخشید از میان تیرگی ها گردنش...
-
تاوان این ترانه بگو انتظار نیست؟
پنجشنبه 31 خرداد 1403 02:09
تاوان این ترانه بگو انتظار نیست؟ این امتحان سخت من از روزگار نیست؟ تلخ است بی تو طعم تمام ترانه ها رفتن همیشه چاره ی درمان یار نیست. توفان بگو دوباره مرا مبتلا کند این ابتلا به ساحت توفان، قمار نیست. لبخند بی قواره ی این روزگار سرد با انحنای چشم ترم سازگار نیست. پاییز چشم های تو را قاب کرده ام آخر به فصل های زمین...
-
از خواب چشم های تو تا صبح می پرم!
پنجشنبه 31 خرداد 1403 02:08
از خواب چشم های تو تا صبح می پرم! این روزها هوای تو افتاده در سرم! هر سایه ای که بگذرد از خلوتم تویی افتاده ای به جان غزل های آخرم! گاهی صدای روشنت از دور می وزد گاهی شبیه ماه نشستی برابرم! یا رو به روی پنجره ام ایستاده ای پاشیده عطر پیرهنت روی بسترم! گاهی میان چادر گلدار کودکی ات باران گرفته ای سر گلدان پرپرم! مثل...
-
بیرون بیا! این روزه داران، ماه می خواهند!
پنجشنبه 31 خرداد 1403 02:08
بیرون بیا! این روزه داران، ماه می خواهند! جان ها برای زیستن، تنخواه می خواهند! آنقدر شیرین است لحن و لهجه ات، حتّی جن ها ز لب های تو بسم الله می خواهند! نام تو را در هر دم و هر بازدم بردم این دو مسافر، خرج بین راه می خواهند! لطف پرستاران به جای خویش؛ امّا من بیمارم و بیمارها همراه می خواهند! الماس اشکم را خریداری نمی...
-
من نقطه ی تلاقی اوهام و حیرتم
پنجشنبه 31 خرداد 1403 02:07
من نقطه ی تلاقی اوهام و حیرتم سرگشته ام به اهل زمین بی شباهتم از روزگار بعد تو خیری ندیده ام تنهاترین نشانه ی اثبات قسمتم تفسیر کرده اند مرا گرچه بارها مضمون گنگ گمشده در صد روایتم خلوت نشین صحبت دیوانگان شهر دردآشنای رنج هزاران ملامتم مبهوت در میانه ی میدان نشسته ام بی رغبتی به معرکه ها بوده عادتم سنگ صبور حادثه بعد...
-
آن چه از هجران تو بر جان ناشادم رسید
پنجشنبه 31 خرداد 1403 02:07
آن چه از هجران تو بر جان ناشادم رسید از گناه اولین بر حضرت آدم رسید گوشهگیری کردم از آوازهای رنگرنگ زخمهها بر ساز دل از دست بیدادم رسید قصه شیرین عشقم رفت از خاطر ولی کوهی از اندوه و ناکامی به فرهادم رسید مثل شمعی محتضر آماج تاریکی شدم تیر آخر بر جگر از چله ی بادم رسید شب خرابم کرد اما چشمهای روشنت باردیگر هم به...
-
چه ازدحام غریبی است ، تن به تن ، تنها!
پنجشنبه 31 خرداد 1403 02:06
چه ازدحام غریبی است ، تن به تن ، تنها! دلم درون تن و تن به پیرهن ، تنها به غارت آمده امروز یادهای قدیم منم ، مقابل یک دسته راهزن ، تنها اتاق درهم من صحنه ی نبرد شده است تمام خاطره ها با همند و من تنها صدای بدرقه ها ، رفته رفته شد خاموش و ماند آخر سر ، ریل با ترن تنها دلش به فتح کدامین نبرد خوش باشد کنون که چاه شغاد...
-
اسیر بند محبّت گرفته خو به غمت
پنجشنبه 31 خرداد 1403 02:06
اسیر بند محبّت گرفته خو به غمت منم که سینه سپردم به خنجر ستمت مباد جای تو خالی میان خاطره ها همیشه بر دل من باد سایه ی قدمت مرا به وصل و به هجران سر تمنّا نیست سر رضای تو ام تا چه می کند کَرَمَت در آتش دلم ای چشمه ی امید بجوش که جان و دل نسپارم به چشمه سار غمت ز مهر و آشتی ات خسته خاطرم چه کنم ز فتنه های زیاد و ز لطف...
-
قیصر مرو که قحط سر و قحط قیصر است
پنجشنبه 31 خرداد 1403 02:04
قیصر مرو که قحط سر و قحط قیصر است در خشکسال عاطفه چشمان ما تر است فریادها به باد شد آن کورسو فسرد «این روزها که می گذرد» گوش ما کر است هر دم، دم از «تنفّس صبحی» زدی و آه خورشید هم به سوگ تو آهی مصوّر است در قلب خستۀ تو نشان چه کاشت عشق کین لاله زار شعر تو پر خون و خنجر است پست است قصر قیصر رومی به چشم من تا روم سوی...
-
سر بگذاریم وقت خواب رسیدهست
پنجشنبه 31 خرداد 1403 02:04
سر بگذاریم وقت خواب رسیدهست روز به پایان آفتاب رسیدهست منزل راحت کجاست در سفر عمر پرسش دیرینه را جواب رسیدهست چون نخ تابیده گرد خویش چه پیچی؟ نوبت واگشت پیچ و تاب رسیدهست سنگ رها گشته در هوایی و اینک وقت فرود تو با شتاب رسیدهست شرح غم ما هنوز اولِ قصهست گرچه به پایانِ این کتاب رسیدهست آنچه درانباشتیم باد هوا...
-
زمان میان من و او جدایی افکنده است
پنجشنبه 31 خرداد 1403 02:03
زمان میان من و او جدایی افکنده است من ایستاده در اکنون و او در آینده است چه مایه گشتم و آینده حال گشت و گذشت هنوز در پی آینده، حال گردنده است به هر قدم قَدَری گفتم از زمان کَندَم کنون چو می نگرم او ز عمر من کنده است که سر برآوَرَد از این ورطه جز کسی که هلاک کمند شوق کنارش به گردن افکنده است بهانه ی کشش عشق و کوشش دل...
-
گویند مرا چو زاد مادر
پنجشنبه 31 خرداد 1403 02:02
گویند مرا چو زاد مادر پستان به دهان گرفتن آموخت شبها بر گاهواره ی من بیدار نشست و خفتن آموخت دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه ی راه رفتن آموخت یک حرف و دو حرف بر زبانم الفاظ نهاد و گفتن آموخت لبخند نهاد بر لب من بر غنچه ی گل شکفتن آموخت پس هستی من ز هستی اوست تا هستم و هست دارمش دوست ایرج میرزا
-
ابلیس شبی رفت به بالین جوانی
پنجشنبه 31 خرداد 1403 02:02
ابلیس شبی رفت به بالین جوانی آراسته با شکل مهیبی سر و بر را گفتا که: «منم مرگ و اگر خواهی زنهار باید بگزینی تو یکی زین سه خطر را یا آن پدر پیر خودت را بکشی زار یا بشکنی از خواهر خود سینه و سر را یا خود ز می ناب کشی یک دو سه ساغر تا آن که بپوشم ز هلاک تو نظر را لرزید ازین بیم جوان بر خود و جا داشت کز مرگ فتد لرزه به تن...
-
برادر! خــون تو از سینه ی من می زند بیرون
پنجشنبه 31 خرداد 1403 02:00
برادر! خــون تو از سینه ی من می زند بیرون بمان در خانه ات ، جلاد گردن می زند بیرون سپر برداشتن را گازِ اشک آور نمی فهمد زِرِه سودی ندارد ، تیر از تن می زند بیرون نگیــــری خــــرده بـــر روبــــاه در بــــــــازارِ مکـاران که امشب شیر هم خود را به مردن می زند بیرون چرا "دست محبت سوی کس یازی در این سرما" کــه...
-
گمان نمی کنم این دستها به هم برسند
پنجشنبه 31 خرداد 1403 01:59
گمان نمی کنم این دستها به هم برسند دو دلشکسته ی در انزوا به هم برسند کدام دست رسیده به دست دلخواهش که دست های پر از عشق ما به هم برسند فلک نجیب نشسته است وموذیانه به فکر... که پیش چشم من این ، دوچرا به هم برسند شکوه عشق به زیرسوال خواهد رفت وگرنه می شود آسان دو تا به هم برسند محمد رضا رستم پور
-
روان چون چشمه بودم، جذبهات خشکاند و چوبم کرد
پنجشنبه 31 خرداد 1403 01:59
روان چون چشمه بودم، جذبهات خشکاند و چوبم کرد بنازم آن نگاهت را که درجا میخکوبم کرد شب و روزِ مرا در برزخ یک لحظه جا دادی طلوعم داد لبخند تو و اخمت غروبم کرد کنون از گرد و خاک عشقهای پیش از این پاکم که سیلاب تو از هر رویدادی رُفتوروبم کرد تَنَت تلفیقِ گُنگِ عنصر باد است با آتش نفسهایت شمالی سرد، لبهایت جنوبم کرد...
-
شب یلداست شب از تو به دلگیریهاست
پنجشنبه 31 خرداد 1403 01:58
شب یلداست شب از تو به دلگیریهاست شب دیوانگی اغلب زنجیریهاست شب تا صبح به زلف تو توکل کردن شب در دامن تنهایی شب گل کردن شب درداست شب خاطره بارانیهاست شب تا نیمه شب شعر وغزلخوانیهاست شب یلداست شب با غم تو سر کردن شب تقدیر خود اینگونه مقدر کردن کاش یک شب برسد یک شب یلدا باهم بنشینیم زمان را به تماشا باهم بنشینیم وز هم...
-
فرشی به زیر ِپای تو از سبزه زار بود
پنجشنبه 31 خرداد 1403 01:57
فرشی به زیر ِپای تو از سبزه زار بود من بودم و تو بودی و فصل ِبهار بود افتاده بود، ماه در آغوش جویبار خیره، نگاه ما به دل جویبار بود زلفت نمی گذاشت ببینم تو را درست ! من تازه کار بودم و او کهنه کار بود از من هزار پرسش ِپوشیده داشتی انگار شب نبود که روز ِ شمار بود با هم گره زدیم به نرمی دو سبزه را دل در درون سینه ی ما...
-
تو ریختی عسل ناب را به کندوها
پنجشنبه 31 خرداد 1403 01:57
تو ریختی عسل ناب را به کندوها به رنگ و بوی تو آغشته اند شب بوها شبی به دست تو موگیر از سرم وا شد و روی شانه ی من ریخت موج گیسوها تو موی ریخته بر شانه را کنار زدی و صبح سر زد از لابلای شب بوها و ساقه ها همه از برگ ها برهنه شدند و پیش هم که نشستند آلبالوها_ تو مثل باد شدی؛ گردباد ... و می پیچید صدای خنده ی خلخالها،...
-
آن ماهی ام که گوشه ای از حوض، مرده ام
پنجشنبه 31 خرداد 1403 01:56
آن ماهی ام که گوشه ای از حوض، مرده ام بیچاره آن دلی که به دریا سپرده ام بی تاب، مثل شعر به کاغذ نیامده شرمنده مثل نامه ی برگشت خورده ام از بس که زخم بود برآن، جا نیافتم تا بار عشق را بگذارم به گُرده ام ای باغبان ! مزاحمتم را به دل مگیر از باغ، غیر حسرت چیدن نبرده ام می ترسم ای رفیق! تو هم مثل خاک سرد وقتی مرا به دل...
-
هنوز از بوی گیسویی پریشان می توانم شد
پنجشنبه 31 خرداد 1403 01:56
هنوز از بوی گیسویی پریشان می توانم شد به روی خوب چون آیینه حیران می توانم شد ز پیری گرچه خاکستر نشسته بر سر و رویم چو اخگر شسته رو از باد دامان می توانم شد پس از عمری زند گر خنده ای آن گل به روی من به چندین رنگ چون بلبل غزل خوان می توانم شد به جرم ناتوانی کاش از چشمم نیندازد که بر گردش توانم گشت و قربان می توانم شد به...
-
دستی که نان و نور به من داد میرود
پنجشنبه 31 خرداد 1403 01:55
دستی که نان و نور به من داد میرود من مرده بودم او که مرا زاد میرود این روزها که میگذرد بی صدای او تقویم پارهایست که در باد میرود از من مخواه آینه باشم که در دلم یک چهره مانده و ... مگر از یاد می رود بودن برای او قفسی تنگ بود و حال مرغ از قفس پریده و آزاد می رود از عشق بیست سالگی ام حرف می زنم مردی که در اوایل...
-
مانند شیشه ای که خریدار سنگ بود
پنجشنبه 31 خرداد 1403 01:55
مانند شیشه ای که خریدار سنگ بود این دل شکستن تو برایم قشنگ بود رؤیای باشکوه رسیدن به ساحلت آغاز خودکشی هزاران نهنگ بود ماه شب چهاردهی که تصاحبت چون حسرتی به سینه ی صدها پلنگ بود خوشبخت آن دلی که برای تو می تپید خوشبخت آن دلی که برای تو تنگ بود تو: یک جهان تازه پر از صلح و دوستی من : کشوری که با همه در حال جنگ بود با...
-
دلم گرفته کسی نیست تا صداش کنم
پنجشنبه 31 خرداد 1403 01:54
دلم گرفته کسی نیست تا صداش کنم نگاه بر گل زیبای خنده هاش کنم دلم گرفته کسی نیست تا وجودم را به یک اشاره چشمان او فداش کنم دلم پر است و کسی نیست تا اناری را به یاد سرخی لبهاش چهارقاش کنم دلم به قاصدکی پر شکسته می ماند نسیم زلف کسی نیست تا رهاش کنم کدام کوه گران راه را بر او بسته است بگو به معجزه عشق جابجاش کنم نمانده...
-
سبزم نه از آن دست که گل باشم وباغی
پنجشنبه 31 خرداد 1403 01:53
سبزم نه از آن دست که گل باشم وباغی گلدان ترک خورده ای و کنج اتاقی دی شیخ چراغی به کف آورد و طلب کرد انسان ومن امروز به دنبال چراغی سی سال گذشت از من وآن کودک همزاد نگرفت ازین گم شده ی خویش سراغی سی سال گذشت از من وعمری که نیفزود جز بر دلم این آتش افروخته داغی حافظ تو نگفتی که چراغی رسد از غیب من منتظرم تا رسد از غیب...