-
مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر
پنجشنبه 31 خرداد 1403 00:49
مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر با همه گرمیم... با دل های تنها بیشتر درد را با جان پذیراییم و با غم ها خوشیم قالی کرمان که باشی می خوری پا بیشتر بَم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار زخم غربت بر دلم آورد این جا بیشتر هر شبِ عمرم به یادت اشک می ریزم ولی بعدِ حافظ خوانیِ شب های یلدا بیشتر رفته ای... اما گذشتِ عمر...
-
باد می آید و از قافیه ها می گذرد
پنجشنبه 31 خرداد 1403 00:49
باد می آید و از قافیه ها می گذرد از غزل های من زخم نما می گذرد باد یک آه بلند است که گاهی دم عصر نرم می آید و از بغض خدا می گذرد بوی آویشن کوهیست که می آید یا... باد از خرمن موهای رها می گذرد؟ زنده رودیست پریشان وسط پیچ و خمش شب جدا می گذرد... شعر جدا می گذرد چند قرن است که یلدای من کهنه چنار به غزلخوانی چشمان شما می...
-
با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه
پنجشنبه 31 خرداد 1403 00:49
با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟ با من تنها تر از ستارخان بی سپاه موی من مانند یال اسب مغرورم سپید روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه هر کسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق کنده ی پیر بلوطی سوخت نه یک مشت کاه کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود...
-
چون شیر عاشقی که به آهوی پُر غرور - حامد عسکری
پنجشنبه 31 خرداد 1403 00:45
چون شیر عاشقی که به آهوی پُر غرور من عاشقم به دیدنت از تپه های دور من تشنه ام به رد شدنت از قلمرو ام آهو بیا و رد شو از این دشت سوت و کور رد شو که شهر گل بدهد زیر ردِّ پات اردیبهشت هدیه بده ضمنِ هر عبور آواره ی نجابت چشمان شرجی ات توریست های نقشه به دست بلوند و بور هرگاه حین گپ زدنت خنده می کنی انگار...
-
من که شک دارم به رابین هود ثروتمند ها.
یکشنبه 27 خرداد 1403 06:35
خورده گیرم کل دنیا بر سرش سوگندها. می کند رفتار مثل قهرمان مانند ها. * او خود داروغه ی بد ذات مردم خوار نیست؟ من که شک دارم به رابین هود ثروتمند ها. * نانوا منّت سر ما می گذارد بعد هم می دهد نان را بدون صف به خویشاوندها. * بر سر هر دانه بنوشته که این رزق فلان گر نجنبد می رود در کام نیرومند ها. * شرط روی اسب مزدور...
-
ماه است و آفتابی ام از مهربانی اش
شنبه 26 خرداد 1403 09:48
ماه است و آفتابی ام از مهربانی اش صد کهکشان فدای دل آسمانی اش * بی دست می خروشد و دریا کنار اوست ای عشق آتشین، به کجا می کشانی اش؟ * ای چه پیاده ای است خدایا؟ سواره ها ماتند از جلال رخ ارغوانی اش * دست از حیات شست که آب حیات شد این خاک مرده زنده شد از جانفشانی اش * از خود عبور کرد و نوشتند رودها با اضطراب، چشمه ای از...
-
دست و پا بسته و رنجور به چاه افتادن
شنبه 26 خرداد 1403 09:45
دست و پا بسته و رنجور به چاه افتادن به از آن است که در دام نگاه افتادن * سیب شیرین لبت باشد و آدم نخورد؟ تو بهشتی و چه بیم از به گناه افتادن * لاک پشتانه به دنبال تو می آیم و آه چه امیدی که پی باد به راه افتادن؟ * آخر قصه ی هر بچه پلنگی این است: پنجه بر خالی و در حسرت ماه... افتادن * با دلی پاک، دلی مثل پر قو سخت است...
-
وحشی نبودم تا تو رامم کرده باشی
شنبه 26 خرداد 1403 09:40
وحشی نبودم تا تو رامم کرده باشی آهو نه..تا پابند دامم کرده باشی * من پخته بودم ، پخته بودم ، پخته بودم... جز اینکه با یک عشوه خامم کرده باشی * مدیون قدری آب و مشتی دانه یکروز مثل کبوترهای بامم کرده باشی * یادم نمی آید جوابم داده باشی یادم نمی آید سلامم کرده باشی * با تو همین اندازه شیرین بود اگر بود ــ زهری که با حرفی...
-
من کوهم و در کاهدان، دنبال یک سوزن نباش!
شنبه 26 خرداد 1403 09:33
اینجا همین جایم، به فکر باغ و گل دیدن نباش. من کوهم و در کاهدان، دنبال یک سوزن نباش. * یا کار لازم را بکن، یا فکر کاری را نکن همدرد آدم نیستی، همدست اهریمن نباش. * من چشمه ی شعرم تو هم آتشفشان شهوتی راضی به مرگت نیستم، راضی به مرگ من نباش. * روی قطار عافیت، کوه عظیمی ریخته دل خوش به این که کوه بالا می کشد دامن...
-
بیدار شو که راز جهان را نزیستی!
شنبه 26 خرداد 1403 09:31
بیدار شو که راز جهان را نزیستی! با عشق، گوشه های نهان را نزیستی! * فرصت کم است و همسفر رودخانه شو ای قطره ای که شور روان را نزیستی! * هر بامداد تازگی از راه می رسد در کهنگی خزیدی و «آن» را نزیستی! * از یاد برده روح تو عهد قدیم را آفاق آیه های جوان را نزیستی! * در پرده ماند نغمه ی کیهانی سکوت موسیقی نواحی جان را...
-
هر نسیمی که نصیب از گل و باران ببرد!
شنبه 26 خرداد 1403 09:27
هر نسیمی که نصیب از گل و باران ببرد می تواند خبر از مصر به کنعان ببرد * آه از عشق که یک مرتبه تصمیم گرفت: یوسف از چاه درآورده به زندان ببرد * وای بر تلخی فرجام رعیت پسری که بخواهد دلی از دختر یک خان ببرد * ماهرویی دل من برده و ترسم این است سرمه بر چشم کشد، زیره به کرمان ببرد * دودلم اینکه بیاید من معمولی را سر و سامان...
-
گفت:« باید خبر خودت باشی
شنبه 26 خرداد 1403 08:30
گفت:« باید خبر خودت باشی تو بزرگی اگر خودت باشی * کمی آرام تر برو شاید مقصد این سفر خودت باشی * شاخه های تناوری داری می توانی تبر خودت باشی * آسمان، میهمان خانه ی توست لحظاتی که در خودت باشی * خیره شو در خود خودت ای چشم باید از هر نظر خودت باشی * تو نهانخانه ی خداوندی سعی کن بیشتر خودت باشی * بی تکلّف بگویمت باید ساده...
-
برد یک شطرنج با کار گروهی ممکن است!
شنبه 26 خرداد 1403 08:26
هست انگور عاشق مستی ما، گیلاس نیست. چون گلوهامان به درد تشنگی حساس نیست. * زندگی با خودکشی فرقی ندارد، تو نگو مرگ و خاموشی سر و ته هردو یک کرباس نیست. * مرده شو مرگ و خصوصاً زندگی را برده است. درد ما جز زندگی با مرده شو نشناس نیست. * بار جرم گرگ از هر گوسفندی کمتر است دیو تر از هر ریاکاری خود خناس نیست. * گرگ وقتی که...
-
و ما که گریه نکردیم، گریه؟! نه! کردیم...
شنبه 26 خرداد 1403 08:24
و ما که گریه نکردیم، گریه؟! نه! کردیم... به ما چه مرد نباید که... ما که نامردیم! * اگر که پنجره را سمت عشق می بستند بدون شعر... و گریه چه کار می کردیم؟! * زنی به خاک نشست و به چشممان زل زد و ما که سایه ی خود را به جا نیاوردیم * و قد کشید درون سکوتمان خورشید و بر جنازه ی یک عشق، سایه گستردیم * شما که درد کشیدید، درد را...
-
حال من خوب است اما با تو بهتر میشوم
شنبه 26 خرداد 1403 08:21
حال من خوب است اما با تو بهتر میشوم آخ... تا میبینمت یک جور دیگر میشوم * با تو حس شعر در من بیشتر گل میکند یاسم و باران که میبارد معطر میشوم * در لباس آبی از من بیشتر دل میبری آسمان وقتی که میپوشی کبوتر میشوم * آنقَدَرها مرد هستم تا بمانم پای تو میتوانم مایهی ـ گهگاهـ دلگرمی شوم * میل، میل توست،...
-
یک سینه حرف هست، ولی نقطه چین بس است!
شنبه 26 خرداد 1403 08:17
یک سینه حرف هست، ولی نقطه چین بس است خاتون دل و دماغ ندارم.... همین بس است * یک روز زخم خوردم یک عمر سوختم کو شوکران؟ که زندگی اینچنین بس است * عشق آمده ست عقل برو جای دیگری یک پادشاه حاکم یک سرزمین بس است * مورم، سیاوشانه به آتش نکش مرا یک ذره آفتاب و کمی ذره بین بس است * ظرف بلور، روی لبت خنده ای بپاش نذری ندیده را...
-
کسی مسافرِ این آخرین قطار نشد
شنبه 26 خرداد 1403 08:01
کسی مسافرِ این آخرین قطار نشد کسی که راه بیندازمش سوار نشد * چقدر گل که به گلدان خالی ام نشکفت چقدر بی تو زمستان شد و بهار نشد * من و تو پای درختان چه قدر ننشستیم! چه قلبها که نکندیم و یادگار نشد! * چه روزها که بدون تو سالها شد و رفت چه لحظه ها که نماندیم و ماندگار نشد * همیشه من سرِ راهِ تو بودم و هر بار کنار آمدم و...
-
سلام سوژه نابم برای عکاسی
شنبه 26 خرداد 1403 07:59
سلام سوژه نابم برای عکاسی ردیف منتخب شاعران وسواسی * سلام «هوبره»ی فرش های کرمانی ظرافت قلیان های شاه عباسی * تجسم شب باران و مخمل نوری تلاقی غزل و سنگ یشم الماسی * و ذوالفنون، شب چشم تو را سه تار زده به روی جامه دران با کلید «سل لا سی» * دعا، دعای همان روزگار کودکی است: خدا تُنه ته دو باله تو مال من باسی حامد...
-
عشق بعضی وقتها از درد دوری بهتر است
شنبه 26 خرداد 1403 07:55
عشق بعضی وقتها از درد دوری بهتر است بی قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است * توی قرآن خوانده ام... یعقوب یادم داده است: دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است * نامه هایم چشمهایت را اذیت می کند درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است * چای دم کن... خسته ام از تلخی نسکافه ها چای با عطر هل و گلهای قوری بهتر است * من سرم بر شانه ات...
-
به دوست داشتن مرد بستگی دارد
شنبه 26 خرداد 1403 07:51
به دوست داشتن مرد بستگی دارد به انتهای شبی سرد بستگی دارد * که عاشقش شده باشم که عاشقم شده با ... که دستهای زن از درد ... بستگی دارد * به عشق، به هیجان، به خدا، به چیزی سفت به آنچه مرد نمی کرد بستگی دارد! * به آنچه مرگ مرا برد قابل ربط است به آنچه عشق تو آورد بستگی دارد * تمام صحنه ی بی اتفاق من... و شما به باد و...
-
پیدا بکن یک آدم آدم تری را
شنبه 26 خرداد 1403 07:48
پیدا بکن یک آدم آدم تری را و شانه های محکم و محکم تری را * آقای خوبی که دلش سنگی نباشد معشوق های دوستت دارم تری را ! * من را رها کن هرچه می خواهی تو داری از دست خواهی داد چیز کمتری را * با گیسوانت باد بازی کرد و رقصید و زد رقم، آینده ی درهم تری را * تو آخر این داستان باید بخندی پس امتحان کن عاشق بی غم تری را ... * من...
-
این چار برگ خشک شده مال دفتر است!
شنبه 26 خرداد 1403 07:35
این چار برگ خشک شده مال دفتر است نه! آخرین قمار من و دست آخر است * من را به چاه درد خود انداخت و گذشت هر کس که گفت با من خسته برادر است... * گفتید:"بی کسی به خدا سرنوشت توست تنهاترین پرنده ی عالم کبوتر است" * گفتید:"زندگی کن و خوش باش و دم نزن" این حرفها برای من از مرگ بدتر است * سرباز برگهای مرا...
-
ای پر از عاطفه در قحط محبت با من!
شنبه 26 خرداد 1403 07:31
ای پر از عاطفه در قحط محبت با من کاش می شد بگشایی سر صحبت با من * هیچ کس نیست که تقسیم شود در اینجا درد تنهایی و بی برگی و غربت با من * از خروشانی امواج نگاهت دیریست باد نگشوده لبش را به حکایت با من * خواستم پر بزنم با تو به معراج خیال آسمان دور شد از روی حسادت با من * بعد از این شور غزلهای شکوفا با تو بعد از این...
-
آزمون ها کرده با خویشان و یاران، تندخویم
شنبه 26 خرداد 1403 07:24
آزمون ها کرده با خویشان و یاران، تندخویم با که جوشم؟ با که نوشم؟ با که خندم؟ با که گویم؟ * ای که هر دم لاف دیگر می زنی، در جانفشانی من بدان شادم که چنگالت نیفشارد گلویم * خنجری در شانه دارم، یادگار از مهر یاران ناجوانمردم به یاری، گر بنالم، گر بمویم * گم شدم در خویش و هرگز، سرّ این معنی نجستم کز چه دارم؟ کز چه بارم؟...
-
از بس که ریا دیده ام از طوطی و طاووس!
شنبه 26 خرداد 1403 07:15
باران که زد افسوس که من پنجره بستم. باران که زد افسوس که در خانه نشستم. * باران زد و بند آمد و من تشنه ی آبم ناکام تر از خار ته درّه ی پستم. * این کوچ نداده است به من فرصت این را یک دم بنشینم و بگویم که چه خسته ام. * چون آنچه که باید بشوم ارّه ی تیزی کرده است فرو در کمر آنچه که هستم. * تردید سبب شد به قفس ساز ببازم...
-
چو غواصی که از صید صدف مایوس برگردد
جمعه 25 خرداد 1403 18:00
چو غواصی که از صید صدف مایوس برگردد نفس تا کی رود پایین و با افسوس برگردد؟ * در این شهر خرابآباد، انسانی نخواهی یافت وگر صد شیخ دیگر باز با فانوس برگردد * سیاست نیست اسرار نهان با دوستان گفتن بسا پیک امین در جامهی جاسوس برگردد * همآن بهتر به کیش خویش برگردی که ممکن نیست کلاغی از شب آیینهها طاووس برگردد حسین جنتی
-
چشم های خسته اش آنقدر بینایی نداشت
جمعه 25 خرداد 1403 09:20
چشم های خسته اش آنقدر بینایی نداشت پیر مرد انگار دیگر هیچ رویایی نداشت بی خیال... آرام از اندوه باران می گذشت... گفت دردی نیست ؛ اما تاب تنهایی نداشت ماه را می دید و در افسوس ِ رویا می شکست چشم هایش طاقت اینقدر زیبایی نداشت روی بوم خاطراتش خواست نقاشی کند رنگ های مرده اش اما تماشایی نداشت روی میز ، انبوهی از تکرار بر...
-
شبیه یک غم ناخوانده می رسی از راه!
پنجشنبه 24 خرداد 1403 06:31
شبیه یک غم ناخوانده می رسی از راه به سرسلامتی این دل سپید و سیاه که من غزل بزنم جای گل به گیسویم که من دوباره بیفتم به خاطرت به گناه تو اتفاق میفتی که من شروع شوم در آسمان نگاهت به گونه ی یک ماه یک استکان از این چای تازه دم کرده بنوش تا که نیفتاده از دهان چون آه کمی شتاب کن آخر زمان ما تنگ است مباد سر برود فرصتی چنین...
-
هرچند شاگردِ تو ذهن ِتنبلی دارد
سهشنبه 22 خرداد 1403 13:17
هرچند شاگردِ تو ذهن ِتنبلی دارد اما نظر بازی ِ به عشق اولی دارد یک دسته گل آورده اما سایه ی سردی همراه خود آواره روی صندلی دارد با ریزش فکر و خیالاتت درون خود حس قرابت با نگاه ریزعلی دارد آتش بزن پیراهن تنگ غزل ها را نمرود من با خویش وحی منزلی دارد یک پلکان بالا ببر آسوده تر امشب دیوانه ای در زیر پایش صندلی دارد...
-
گفت طوطی که قفس باز نباشد هم نیست!
سهشنبه 22 خرداد 1403 07:55
گفت طوطی که قفس باز نباشد هم نیست! زاغ هم گفت که آواز نباشد هم نیست! قفس مشترک طوطی و زاغان شده این آب و دان باشد و پرواز نباشد هم نیست! نت گمان کرد که سرچشمه ی آهنگ نت است. گفت بی پرده اگر ساز نباشد هم نیست. مثل موجی که به دریا بزند طعنه که :هی! رقص را جلوه و ابراز نباشد هم نیست. نشو هم قلعه ی آن مهره ی بی حوصله شاه!...