-
هر شب برای من دو سه ـ رویا می آوری
دوشنبه 21 خرداد 1403 00:41
هر شب برای من دو سه ـ رویا می آوری خورشیدی و ستاره بـــــه دنیا می آوری! با یک پیاله آب خوش و چند پُک هوا مثل گذشته، حال مرا جا می آوری تنها معلّمی تو که از این همه کتاب زنگ حساب دفتــر انشا می آوری! در آیه ی نخست اشارات هر شبت «والّیل» را به خاطر لیلا می آوری! گاهی مرا کــــــه در دل تو جـــا نداشتم می خوانی و بهانه...
-
با اینکه ننوشیدیم از آن چشم شرابی
دوشنبه 21 خرداد 1403 00:35
با اینکه ننوشیدیم از آن چشم شرابی مهمان کن از آن گونه مرا بوسه نابی ای ترس! تو را شکر که با این همه تردید یک بار نیاویختم از سقف طنابی من عارف دلتنگم یا زاهد دل سنگ؟ هر روز نقابی زده ام روی نقابی یک عمر ملائک همه گشتند و ندیدند در نامه اعمال من مست صوابی ساقی! همه بخشوده یک گوشه چشمیم! آنجا که تو باشی چه حسابی چه...
-
چترها در شُرشُر دلگیر باران میرود بالا
دوشنبه 21 خرداد 1403 00:31
چترها در شُرشُر دلگیر باران میرود بالا فکر من آرام از طول خیابان میرود بالا من تماشا میکنم غمگین و با حسرت خیابان را یک نفر در جان من مست و غزلخوان میرود بالا خواجه در رؤیای خود از پایبست خانه میگوید ناگهان صدها ترک از نقش ایوان میرود بالا گشتهام میدان به میدان شهر را، هر گوشه دردی هست ارتفاع درد از پیچ...
-
این مست های بی سر و پا را جواب کن
دوشنبه 21 خرداد 1403 00:28
این مست های بی سر و پا را جواب کن امشب شب من است، مرا انتخاب کن مهمان من تمامی اینها و... پای من قلیان و چای مشتریان را حساب کن تمثال شاعرانه ی درویش را بکن عکس مرا به سینه ی دیوار قاب کن هی! قهوه چی! ستاره به قلیان من بریز جای ذغال، روشنش از آفتاب کن انگورهای تازه ی عشقی که داشتم در خمره های کهنه بخوابان، شراب کن از...
-
دل تنگ تر شدم نم باران که زد غروب
دوشنبه 21 خرداد 1403 00:25
دل تنگ تر شدم نم باران که زد غروب از سقف دل چکیده سرم تا چه حد غروب بیهوده در خودم چـِقـَد َر دست و پا زدم از خود کجا گریزم از این حال بد غروب ... دستی که ساحلم نشده بند را برید تن می دهد به زنده گی اش یک جسد غروب تا نسل های بعد خبردار می شوند از درد من که می کشدش تا ابد غروب از سر گذشت ... موعد ویران شدن رسید دریای...
-
تــا کی از یوسف و آن پیرزن تــــر دامن
دوشنبه 21 خرداد 1403 00:21
تــا کی از یوسف و آن پیرزن تــــر دامن قصه سر هم بکنم تا تو بخوابی با من ! تا کی انکار کنم عشق زلیخایی را تـا مجوز بستانـد غــزلــم الزامن ! ! بی گمان لایق یک قطره لجن خواهم شد اگــــر انکـار کنــــم هیبت دریـــــــــا را من ! عشق آن جغجغه ای نیست که مجنون برداشت تا کــــــه سرگـرم شود بــــــا زدَنَش صدها «من» ! چند...
-
به اخمت خستگی در میرود، لبخند لازم نیست
دوشنبه 21 خرداد 1403 00:17
به اخمت خستگی در میرود، لبخند لازم نیست کنار سینی چای تو اصلاً قند لازم نیست همیشه دوستت دارم -به جان مادرم- اما - تو از بس سادهای، خوش باوری، سوگند لازم نیست به لطف طعم لبهای تو شیرین میشود شعرم غزل را با عسل میآورم، هر چند لازم نیست مرا دیوانه کردی و هنوز از من طلبکاری بپوشان بافههای گیسویت را، بند لازم نیست...
-
مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را
دوشنبه 21 خرداد 1403 00:13
مرا بازیچه خود ساخت چون موسی که دریا را فراموشش نخواهم کرد چون دریا که موسی را خیانت قصه تلخی است اما از که می نالم خودم پرورده بودم در حواریون یهودا را نسیم وصل وقتی بوی گل می داد حس کردم که این دیوانه پرپر می کند یک روز گل ها را خیانت غیرت عشق است وقتی وصل ممکن نیست نباید بی وفایی دید نیرنگ زلیخا را کسی را تاب دیدار...
-
باید کمک کنی ، کمرم را شکسته اند
دوشنبه 21 خرداد 1403 00:09
باید کمک کنی ، کمرم را شکسته اند بالم نمی دهند ، پرم را شکسته اند نه راه پیش مانده برایم نه راه پس پل های امن ِ پشت سرم را شکسته اند هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند هم شاخه های تازه ترم را شکسته اند حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند آیینه های دور و برم را شکسته اند گل های قاصدک خبرم را نمی برند پای همیشه ی سفرم را شکسته...
-
ایرانیا! در این شبِ بیدَر چگونهای؟
دوشنبه 21 خرداد 1403 00:07
ایرانیا! در این شبِ بیدَر چگونهای؟ از ظالمی به ظالمِ دیگر چگونهای؟! ای خسته از تعفّنِ شاهانِ سلطهور! حالی در این فضای معطر چگونهای! ای شانهات سبک شده از رنجِ تاج و تخت! امروز زیرِ پایهی منبر چگونهای؟! از کشتیِ شکسته رها کرده خویش را، بر تختهپاره مانده شناور چگونهای؟! ای گاوِ چاقِ خویش به دَر بُرده...
-
مرا بخوان که حروفم پر از عسل بشود!
دوشنبه 21 خرداد 1403 00:01
مرا بخوان که حروفم پر از عسل بشود! مرا بخواه که هر قطعه ام غــــزل بشود! مرا بخوان که پس از این همه "الهه ناز" دوباره ورد زبانــــــــم "اتل متل" بشود! سیاه چشم! فنا کن سپید را مگذار که محتوای غـــزل نیز مبتذل بشود! هـزار وعده بـه من داده ای بگــو چـــه کنم؟ که دست کم یکی از وعده ها عمل بشود؟! قسم...
-
من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم
یکشنبه 20 خرداد 1403 23:58
من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم روح از افلاک و تن از خاک، در این ساغر پاک از در آمیختن آمیختن شادی و غم دلتنگم خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت من هنوز ازسفر باغ ارم دلتنگم ای نبخشوده گناه پدرم آدم را به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم حال در خوف و رجا رو به تو بر میگردم دو قدم دلهره دارم...
-
دمی بر دار از گنجه ژلوفن های بی خود را
یکشنبه 20 خرداد 1403 23:44
دمی بر دار از گنجه ژلوفن های بی خود را بریز از ذهن خود بیرون مسکن های بی خود را عوض کن وضع این سلول تاریک دلم را یا بگیر از پوستین جسم من ،ژن های بی خود را زبان من نمی چرخد بگویم دوستت دارم خدا لعنت کند اینگونه من من های بی خود را تویی که معبد متروکه ای از عشق می سازی بران از این پرستشگاه ؛ کاهن های بی خود را مرا که...
-
باید که ز داغم خبری داشته باشد
یکشنبه 20 خرداد 1403 23:40
باید که ز داغم خبری داشته باشد هر مرد که با خود جگری داشته باشد حالم چو دلیری ست که از بختِ بدِ خویش در لشکرِ دشمن، پسری داشته باشد حالم چو درختی ست که یک شاخه ی نا اهل بازیچه ی دستِ تبری داشته باشد سخت است پیمبر شده باشی و ببینی فرزندِ تو دینِ دگری داشته باشد ... آویخته از گردن من، شاه کلیدی این کاخِ کهن بی که دری...
-
اگر کسی سرِ راه تو خانه داشته باشد
یکشنبه 20 خرداد 1403 23:39
اگر کسی سرِ راه تو خانه داشته باشد بعید نیست که دیوانه خانه داشته باشد کنارِ پنجره بهتر که در سکوت بمیرد کسی که خاطره یی بی ترانه داشته باشد کسی که عطر کسی در هوای خلوت او نیست قرار نیست غمی عاشقانه داشته باشد دلم به وسعت دریا، ولی چه چاره اگر باز غمی سماجت یک رودخانه داشته باشد غمی شرور و دلی مضطرب، چگونه عقابی کنار...
-
گرچه می گویند این دنیا به غیر از خواب نیست
یکشنبه 20 خرداد 1403 23:34
گرچه می گویند این دنیا به غیر از خواب نیست ای اجل!مهمان نوازی کن که دیگر تاب نیست بین ماهی های اقیانوس و ماهی های تنگ هیچ فرقی نیست وقتی چاره ای جز آب نیست! ما رعیت ها کجا!محصول باغستان کجا!؟ روستای سیب های سرخ بی ارباب نیست ای پلنگ از کوه بالا رفتنت بیهوده است از کمین بیرون مزن امشب شب مهتاب نیست در نمازت شعر می...
-
عاشق که باشی شعر شور دیگری دارد
یکشنبه 20 خرداد 1403 23:28
عاشق که باشی شعر شور دیگری دارد لیلی و مجنون قصهی شیرینتری دارد دیوان حافظ را شبی صد دفعه میبوسی هر دفعه از آن دفعه فال بهتری دارد حتی سؤالات کتاب تست کنکورت - عاشق که باشی بیتهای محشری دارد با خواندن بعضی غزلها تازه میفهمی هر شاعری در سینهاش پیغمبری دارد حرف دلت را با غزل حالی کنی سخت است شاعر که باشی عشق زجر...
-
تیر برقی چوبیام در انتهای روستا
یکشنبه 20 خرداد 1403 23:19
تیر برقی چوبیام در انتهای روستا بیفروغم کرده سنگ بچههای روستا ریشهام جامانده در باغی که صدها سرو داشت کوچ کردم از وطن، تنها برای روستا آمدم خوش خط شود تکلیف شبها، آمدم - نور یک فانوس باشم پیش پای روستا یاد دارم در زمین وقتی مرا میکاشتند پیکرم را بوسه میزد کدخدای روستا ... حال اما خود شنیدم از کلاغی روی سیم؛ قدر...
-
گرچــــه هنگام سفــر جاده ها جانکاه اند
یکشنبه 20 خرداد 1403 23:15
گرچــــه هنگام سفــر جاده ها جانکاه اند روی نقشه ، همه ی فاصله ها کوتاه اند ! فاصله بین من و شهر شما یک وجب است نقشه ها وقتی از این فاصله ها می کاهند من که از خود خبرم نیست چه قیدی دارم ؟ جمله های خبــــری قید مکان میخواهند !! راهــــی شهر شما میشوم از راه خیال بی خیالان چه بخواهند چه نه ؛ گمراهند شهر پــُر می شود از...
-
دیدی چه بد شدیم گرفتار دیو و دد
سهشنبه 15 خرداد 1403 00:31
دیدی چه بد شدیم گرفتار دیو و دد کس را به یاد نیست چنین روزگار بد دیدی که پیشتر ز تو هم بس ستمگران رفتند و ماند از پسشان لعنت ابد جهد است در جهالت و جهل است در جهاد ابرام در خرافه و اهمال در خرد دست ستم دراز و دهان دروغ باز تزویر و زرق و روی و ریا بی حساب و حد دانی که خودپرست کم از بتپرست نیست خودبین برد به سوی خدا...
-
گفتم فراق را به صبوری دوا کنم
سهشنبه 15 خرداد 1403 00:28
گفتم فراق را به صبوری دوا کنم صبرم زیاد نیست، چرا ادّعا کنم؟ بوسیدمش ز دور و چنین مستم از غرور گر بوسه بر لبش بگذارم چه ها کنم گفتم به قول خویش وفا کن، جواب داد کی قول داده ام که بخواهم وفا کنم؟ بیم فراق دارم و باید به شوق وصل شب تا سحر نماز بخوانم، دعا کنم... اشکی نمانده است که جاری کنم ز چشم جانی نمانده است که دیگر...
-
به دامان تو ای پایان و ای آغاز برگشتم
سهشنبه 15 خرداد 1403 00:24
به دامان تو ای پایان و ای آغاز برگشتم پر و بالی تکاندم، خسته از پرواز برگشتم به سویت آمدم تا خود بگویم راز عشقم را دل از شرمندگی پر بود و بی ابراز برگشتم مرا چون موج دوری از تو ممکن نیست ای ساحل هزاران بار ترکت کردم امّا باز برگشتم نه مثل ساحرم پستم نه چون پیغمبران والا عصا انداختم بی سحر و بی اعجاز برگشتم دل از...
-
هرچند اینکه سخت شکستی دل من است
سهشنبه 15 خرداد 1403 00:18
هرچند اینکه سخت شکستی دل من است غمگین مشو! که شیشه برای شکستن است من دوستی به جز تو ندارم؛ قسم به عشق هرکس که غیر از این به تو گفتهست، دشمن است چشمان من مسیر تو را گم نمیکنند فانوس اشکهای من از بس که روشن است! جای گلایه پیش تو چون شمع سوختم لب باز کردهام به زبانی که الکن است از دیدنم دوباره پریشان شدی؟ ببخش! چون...
-
بدون چشم تو مستانگی بهانه نداشت - قربان ولیئی
سهشنبه 15 خرداد 1403 00:17
بدون چشم تو مستانگی بهانه نداشت شراب بود ولیکن شرابخانه نداشت بدون چشم تو مستانگی بهانه نداشت محال بود تماشای ذات پیش از تو نمی نشست حقیقت که آشیانه نداشت اگر که عاشق و معشوق و عشق در تو نبود پرستش این هیجانات عاشقانه نداشت به زهد خشک، شریعت، عبوس می پژمرد که رود بود ولی بر زبان ترانه نداشت نمی وزیدی اگر در معابد هستی...
-
آنجا کجاست؟ آخر دنیاست زیر خاک
سهشنبه 15 خرداد 1403 00:07
زیر خاک آنجا کجاست؟ آخر دنیاست زیر خاک آنجا دوباره یک نفر از ماست زیر خاک حال کداممان به گمان تو بهتر است؟ ما با همیم و او تک و تنهاست زیر خاک دلداری ام به دیدن فردا چه می دهی وقتی امید دیدن فرداست زیر خاک؟ از دیده خون چگونه نبارند بر زمین آنها که پاره ی تن آنهاست زیر خاک؟ این باغ را که با گل ما رونقی گرفت گلچین...
-
از مرگ پری درون دریا غوغاست - رباعی کاظم بهمنی
سهشنبه 15 خرداد 1403 00:01
از مرگ پری درون دریا غوغاست هر گوشه برای او عزایی برپاست این شوری افتاده به جان دریا از گریه دسته جمعی ماهیهاست
-
رو کرده به هر که میکند پشتش را- رباعی از کاظم بهمنی
دوشنبه 14 خرداد 1403 23:59
رو کرده به هر که میکند پشتش را وا کرده برای هر کسی مشتش را انگشتر خود را به گدا تعارف زد آن وقت گدا برید انگشتش را
-
چشمم سر وعده بیثمر میگردد-رباعی از کاظم بهمنی
دوشنبه 14 خرداد 1403 23:57
چشمم سر وعده بیثمر میگردد بیچاره دلم که دربدر میگردد کُشتی تو مرا و منتظر میمانم قاتل به محل قتل برمیگردد
-
من که دائم پای خود دل را به دریا میزنم - کاظم بهمنی
دوشنبه 14 خرداد 1403 23:55
من که دائم پای خود دل را به دریا میزنم پیش تو پایش بیفتد قید خود را میزنم کعبهای در سینهام دارم که زایشگاه توست از شکاف کعبه گاهی پرده بالا میزنم این غبار روی لب هام از فراق بوسه نیست در خیالم بوسه بر پای تو مولا میزنم از در مسجد به جرم کفر هم بیرون شوم در رکوعت میرسم خود را گدا جا میزنم اینکه روزی با تو...
-
ابر مستی تیره گون شد باز بی حد گریه کرد- کاظم بهمنی
دوشنبه 14 خرداد 1403 23:53
ابر مستی تیره گون شد باز بی حد گریه کرد با غمت گاهی نباید ساخت باید گریه کرد امتحان کردم ببینم سنگ میفهمد تو را از تو گفتم با دلم کوتاه آمد گریه کرد ای که از بوی طعام خانه ها خوابت نبرد مادرم نذر تو را هر وقت «هم زد» گریه کرد با تمام این اسیران فرق داری قصه چیست؟ هر کسی آمد به احوالت بخندد گریه کرد از سر ایمان به...