-
می خواستم که خواب و خیال خودم شوی
پنجشنبه 31 خرداد 1403 01:25
می خواستم که خواب و خیال خودم شوی رویا شوی امید محال خودم شوی لرزید دست هایم و سرگیجه ام گرفت آوردمت دلیل زوال خودم شوی هم در دلم شناور هم بر تنم روان ماهی و ماه حوض زلال خودم شوی هر روز بیشتر به تو نزدیک می شوم چیزی نمانده است که مال خودم شوی حالا تو چشم های منی ابر شو ببار تا قطره قطره گریه به حال خودم شوی عاشق نمی...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 31 خرداد 1403 01:25
-
ما گنهکاریم، آری، جرم ما هم عاشقی است
پنجشنبه 31 خرداد 1403 01:20
ما گنهکاریم، آری، جرم ما هم عاشقی است آری اما آنکه آدم هست و عاشق نیست، کیست؟ زندگی بی عشق، اگر باشد، همان جان کندن است دم به دم جان کندن ای دل کار دشواری است، نیست؟ زندگی بی عشق، اگر باشد، لبی بی خنده است بر لب بی خنده باید جای خندیدن گریست زندگی بی عشق اگر باشد، هبوطی دائم است آنکه عاشق نیست، هم اینجا هم آنجا دوزخی...
-
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟
پنجشنبه 31 خرداد 1403 01:20
گفتی: غزل بگو! چه بگویم؟ مجال کو؟ شیرین من! برای غزل شور و حال کو؟ پر می زند دلم به هوای غزل، ولی گیرم هوای پر زدنم هست، بال کو؟ گیرم به فال نیک بگیرم بهار را چشم و دلی برای تماشا و فال کو؟ تقویم چارفصل دلم را ورق زدم آن برگهای سبزِ سرآغاز سال کو؟ رفتیم و پرسش دل ما بی جواب ماند حال سوال و حوصله ی قیل و قال کو؟ قیصر...
-
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
پنجشنبه 31 خرداد 1403 01:19
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم ولی دل به پاییز نسپرده ایم چو گلدان خالی، لب پنجره پر از خاطرات ترک خورده ایم اگر داغ دل بود، ما دیده ایم اگر خون دل بود، ما خورده ایم اگر دل دلیل است، آورده ایم اگر داغ شرط است، ما برده ایم اگر دشنه ی دشمنان، گردنیم! اگر خنجر دوستان، گرده ایم! گواهی بخواهید، اینک گواه: همین زخمهایی که...
-
بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
پنجشنبه 31 خرداد 1403 01:19
بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند سال ها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند از همان لحظه که از چشم یقین افتادند چشم های نگران آینه ی تردیدند نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی هرچه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند چون بجز سایه ندیدند کسی در پی خود همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار باز هم نام و نشان...
-
پیش بیا! پیش بیا! پیشتر!
پنجشنبه 31 خرداد 1403 01:19
پیش بیا! پیش بیا! پیشتر! تا که بگویم غم دل بیشتر ✗ دوست ترت دارم از هر چه دوست ای تو به من از خود من خویش تر ✗ دوست تر از آن که بگویم چه قدر بیش تر از بیش تر از بیش تر ✗ داغ تو را از همه داراترم درد تو را از همه درویش تر ✗ هیچ نریزد بجز از نام تو بر رگ من گر بزنی نیشتر ✗ فوت و فن عشق به شعرم ببخش تا نشود قافیه اندیش...
-
ای عشق، ای ترنم نامت ترانه ها
پنجشنبه 31 خرداد 1403 01:18
ای عشق، ای ترنم نامت ترانه ها معشوق آشنای همه عاشقانه ها ✔ ای معنی جمال به هر صورتی که هست مضمون و محتوای تمام ترانه ها ✔ با هر نسیم، دست تکان می دهد گلی هر نامه ای ز نام تو دارد نشانه ها ✔ هر کس زبان حال خودش را ترانه گفت: گل با شکوفه، خوشه گندم به دانه ها ✔ شبنم به شرم و صبح به لبخند و شب به راز دریا به موج و موج به...
-
این منم در آینه، یا تویی برابرم؟
پنجشنبه 31 خرداد 1403 01:18
این منم در آینه، یا تویی برابرم؟ ای ضمیر مشترک، ای خودِ فراترم! * در من این غریبه کیست؟ باورم نمیشود خوب میشناسمت، در خودم که بنگرم * این تویی، خود تویی، در پس نقاب من ای مسیح مهربان، زیر نام قیصرم! * ای فزونتر از زمان، دور پادشاهیام! ای فراتر از زمین، مرزهای کشورم! * نقطهنقطه، خط بهخط، صفحهصفحه، برگبرگ خطّ...
-
ناودانها شر شر باران بی صبری است
پنجشنبه 31 خرداد 1403 01:18
ناودانها شر شر باران بی صبری است آسمان بی حوصله، حجم هوا ابری است ❉ کفشهایی منتظر در چارچوب در کوله باری مختصر لبریز بی صبری است ❉ پشت شیشه می تپد پیشانی یک مرد در تب دردی که مثل زندگی جبری است ❉ و سرانگشتی به روی شیشه های مات بار دیگر می نویسد: "خانه ام ابری است" قیصر امین پور
-
خیال خــام پلنگ من بـــه سوی ماه جهیدن بود
پنجشنبه 31 خرداد 1403 01:17
خیال خــام پلنگ من بـــه سوی ماه جهیدن بود ... و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجــه بـــه خالی زد که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود گل شکفته! خداحافظ اگـــر چــــه لحــظه دیدارت شروع وسوسهای در من به نام دیدن و چیدن بود من و تو آن دو خطیـــم آری موازیان بـه ناچاری که هر...
-
بانـــــوی اساطیر غـــــزل های من اینست
پنجشنبه 31 خرداد 1403 01:16
بانـــــوی اساطیر غـــــزل های من اینست صد طعنه به مجنون زده لیلای من اینست ❉ گفتم کــــه سرانجـــام بـــه دریـــا بزنم دل هشدار دل! این بار ، که دریای من اینست ❉ من رود نیاسودنــم و بودن و تا وصــل آسودگی ام نیست که معنای من اینست ❉ هر جا که تویی مرکز تصویر من آنجاست صاحب نظرم علـــم مرایـــای من اینست ❉ گیرم که...
-
آسمان ابری است از آفاق چشمانم بپرس
پنجشنبه 31 خرداد 1403 01:16
آسمان ابری است از آفاق چشمانم بپرس ابر بارانی است از اشک چو بارانم بپرس تخته ی دل در کف امواج غم خواهد شکست نکته را از سینه ی سرشار توفانم بپرس در همه لوح ضمیرم هیچ نقشی جز تو نیست آنچه را می گویم از آیینه ی جانم بپرس آتش عشقت به خاکستر بدل کرد آخرم گر نداری باور از دنیای ویرانم بپرس پرده در پرده همه خنیاگر عشق تو ام...
-
با منِ دردآشنا، ناآشنایی بیش از این؟
پنجشنبه 31 خرداد 1403 01:06
با منِ دردآشنا، ناآشنایی بیش از این؟ ای وفادار رقیبان، بی وفایی بیش از این؟ ✔ گرم احساس منی، سرگرم یاد دیگران من کجا از وصل خشنودم، جدایی بیش از این؟ ✔ موجی و بر تکه سنگی خرد، سیلی می زنی با به خاک افتادگان، زورآزمایی بیش از این؟ ✔ زاهد دلسنگ را از گوشه ی محراب خود ساکن میخانه کردی، دلربایی بیش از این؟ ✔ پیش از این...
-
آهندل خودشیفتهی کافر مغرور
پنجشنبه 31 خرداد 1403 01:05
آهندل خودشیفتهی کافر مغرور دور است که یادی کند از عاشق مهجور ... میگفت: در این شهر، که دلباختهام نیست؟ آنقدر که محبوبم و آنقدر که مشهور گفتم که تو منظور من از اینهمه شعری مغرور، نگاهی به من انداخت که: منظور؟! من شاعر دوران کهن بودم و آن مست آمد به مزار من و برخاستم از گور بار دگرش دیدم و در نامه نوشتم: نزدیک...
-
یارای گریه نیست، به آهی بسنده کن
پنجشنبه 31 خرداد 1403 01:05
یارای گریه نیست، به آهی بسنده کن آری، به آه گاه به گاهی بسنده کن ✔ درد دل تو را چه کسی گوش میکند ؟ ای در جهان غریب ! به چاهی بسنده کن ✔ دستت به گیسوان رهایش نمیرسد از دوردستها به نگاهی بسنده کن ✔ سرمستی صواب اگر کارساز نیست گاهی به آه بعد گناهی بسنده کن ✔ اهل نظر نگاه به دنیا نمیکنند تنها به یاد چشم سیاهی بسنده کن...
-
می آیی و حتمی شده پیدا شدن من!
پنجشنبه 31 خرداد 1403 01:02
می آیی و حتمی شده پیدا شدن من در گستره ی خویش شکوفا شدن من ✔ می آیی و با خیزش امواج ، چه غوغاست در خویش فرو رفتن و دریا شدن من ✔ تعبیر وجود منی و گرم عبورم یک آینه مانده است به معنا شدن من ✔ من گمشده در خواب تو ام ؛ ناشدنی نیست در هستی سیّال تو ، پیدا شدن من ✔ فربه شده قربانی و شمشیر تو رقصان نزدیک شد از خویش مبرّا...
-
تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است
پنجشنبه 31 خرداد 1403 01:00
تنگ آب از روزهای قبل خالی تر شده است زندگی در دوستی با مرگ عالی تر شده است هر نگاهی می تواند خلوتم را بشکند کوزهی تنهایی روحم سفالی تر شده است آخرین لبخند او هم غرق خواهد شد در آب ماهِ در مرداب این شب ها هلالی تر شده است گفت تا کی صبر باید کرد؟ گفتم چاره چیست؟! دیدم این پاسخ، از آن پرسش سؤالی تر شده است زندگی را خواب...
-
من خود دلم از مهر تو لرزید ,وگرنه
پنجشنبه 31 خرداد 1403 01:00
من خود دلم از مهر تو لرزید ,وگرنه تیرم به خطا می رود اما به هدر,نه! دل خون شده وصلم و لب های تو سرخ است سرخ است ولی سرخ تر از خون جگر ,نه با هرکه توانسته کنار آمده دنیا با اهل هنر؟آری! با اهل نظر ؟نه! بد خلقم و بد عهد زبانبازم و مغرور پشت سر من حرف زیاد است مگر نه؟ یک بار به من قرعه عاشق شدن افتاد یک بار دگر ,بار دگر,...
-
ای صورت پهلو به تبدل زده! ای رنگ
پنجشنبه 31 خرداد 1403 00:57
ای صورت پهلو به تبدل زده! ای رنگ من با تو به دل یکدله کردن، تو به نیرنگ گر شور به دریا زدنت نیست از این پس بیهوده نکوبم سر سودازده بر سنگ با من سر پیمانت اگر نیست نیایم چون سایه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ من رستم و سهراب تو! این جنگ چه جنگی است گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ یک روز دو دلباخته بودیم من و تو! اکنون...
-
از صلح میگویند یا از جنگ میخوانند؟!
پنجشنبه 31 خرداد 1403 00:56
از صلح میگویند یا از جنگ میخوانند؟! دیوانهها آواز بیآهنگ میخوانند گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند مانند مرغان قفس دلتنگ میخوانند کنج قفس میمیرم و این خلق بازرگان چون قصهها مرگ مرا نیرنگ میدانند سنگم به بدنامی زنند اکنون ولی روزی نام مرا با اشک روی سنگ میخوانند این ماهی افتاده در تنگ تماشا را پس کی به آن...
-
از باغ میبرند چراغانیات کنند!
پنجشنبه 31 خرداد 1403 00:56
از باغ میبرند چراغانیات کنند! تا کاج جشنهای زمستانیات کنند! پوشاندهاند «صبح» تو را «ابرهای تار» تنها به این بهانه که بارانیات کنند! یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند این بار میبرند که زندانیات کنند! ای گل گمان مکن به شب جشن میروی شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند! یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست از نقطهای...
-
کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است!
پنجشنبه 31 خرداد 1403 00:55
کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است! از جواهرخانه خالی نگهبانی بس است! ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین آبروداری کن ای زاهد مسلمانی بس است! خلق دلسنگاند و من آیینه با خود میبرم بشکنیدم دوستان دشنام پنهانی بس است! یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد هفتصد سال است میبارد! فراوانی بس است! نسل پشت نسل تنها امتحان پس...
-
به نسیمی همة راه به هم میریزد!
پنجشنبه 31 خرداد 1403 00:54
به نسیمی همة راه به هم میریزد! کی دل سنگ تو را آه به هم میریزد! سنگ در برکه میاندازم و میپندارم با همین سنگ زدن، ماه به هم میریزد! عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است گاه میماند و ناگاه به هم میریزد! آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است عشق یک لحظه کوتاه به هم میریزد! آه، یک روز همین آه تو را میگیرد گاه یک...
-
برای سوختهدل بستر و مزار یکیست
پنجشنبه 31 خرداد 1403 00:52
برای سوختهدل بستر و مزار یکیست تمشک ترش لب و تُنگ زهرمار یکیست تفاوتی نکند اشک و بغض و هقهق ما مسیر چشمه و سیلاب و آبشار یکیست هنوز گردهی سهراب سرخ مثل عقیق هنوز رسم پدرسوز روزگار یکیست هنوز طعنه به جان میخرد زلیخا و هنوز بر در کنعان امیدوار یکیست هزار بار دلم سوخت در غمی مبهم دلیل سوختنش هر هزار بار یکیست...
-
نبودی در دلم انگار طوفان شد، چه طوفانی!
پنجشنبه 31 خرداد 1403 00:52
نبودی در دلم انگار طوفان شد، چه طوفانی! دو پلکم زخمی از شلاق باران شد، چه بارانی! صدایت کردم و سیبی به کف با دامنی آبی وزیدی بر لب ایوان و، ایوان شد چه ایوانی! نبودی بغض کردم... حرف ها را... خودخوری کردم دلم ارگ است و ارگ از خشت... ویران شد، چه ویرانی! گوزنی پیر بر مهمان سرای خانه ی خانی بر لطف سرپُری تک لول مهمان شد،...
-
از درد ترک خورده و از زخم کبودیم
پنجشنبه 31 خرداد 1403 00:51
از درد ترک خورده و از زخم کبودیم کوهیم و تماشاگر رقصیدن رودیم او می رود و هر قدمش لاله و نسرین ما سنگ تر از قبل همانیم که بودیم ما شهرتمان بسته به این است بسوزیم با داغ عزیزیم که خاکستر عودیم تن رعشه گرفتیم که با غیر نشسته ست از غیرتمان بود، نوشتند حسودیم جو گندمی از داغ غمش تار به تاریم در حسرت پیراهن او پود به پودیم...
-
هرچه با تنهایی من آشنا تر می شوی
پنجشنبه 31 خرداد 1403 00:51
هرچه با تنهایی من آشنا تر می شوی دیرتر سر میزنی و بی وفا تر می شوی هرچه از این روزهای آشنایی بگذرد من پریشان تر، تو هم بی اعتناتر می شوی من که خرد و خاکشیرم! این تویی که هر بهار سبزتر می بالی و بالا بلاتر می شوی مثل بیدی زلف ها را ریختی بر شانه ها گاه وقتی در قفس باشی رهاتر می شوی عشق قلیانی ست با طعم خوش نعنا دوسیب...
-
به قفس سوخته گیریم که پر هم بدهند
پنجشنبه 31 خرداد 1403 00:50
به قفس سوخته گیریم که پر هم بدهند ببرند از وسط باغ گذر هم بدهند حاصل این همه سال انس گرفتن به قفس تلخ کامی ست اگر شهد و شکر هم بدهند قصه ی غصه ی یعقوب همین بود که کاش بادها عطر که دادند... خبر هم بدهند ما که هی زخم زبان از کس و ناکس خوردیم چه تفاوت که به ما زخم تبر هم بدهند قوت ما لقمه ی نانی ست که خشک است و زمخت...
-
شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد
پنجشنبه 31 خرداد 1403 00:50
شانه ات را دیر آوردی سرم را باد برد خشت خشت و آجر آجر، پیکرم را باد برد من بلوطی پیر بودم پای یک کوه بلند نیمم آتش سوخت، نیم دیگرم را باد برد از غزل هایم فقط خاکستری مانده به جا بیت های روشن و شعله ورم را باد برد با همین نیمه، همین معمولی ساده بساز دیر کردی نیمه ی عاشقترم را باد برد بال کوبیدم قفس را بشکنم عمرم گذشت...