غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست

در دیگران می جویی ام اما بدان ای دوست
اینسان نمی یابی ز من حتی نشان ای دوست


من در تو گشتم مرا در خود صدا می زنی
تا پاسخم را بشنوی پژواک سان ای دوست


در آتش تو زاده شد ققنوس شعر من
سردی مکن با این چنین آتش به جان ای دوست


گفتی بخوان خواندم اگر چه گوش نسپردی
حالا لالم خواستی پس خود بخوان ای دوست


من قانعم آن بخت جاویدان نمی خواهم
گر می توانی یک نفس با من بمان ای دوست


یا نه تو هم با هر بهانه شانه خالی کن
از من ، من این برشانه ها بار گران ای دوست


نامهربانی را هم از تو دوست خواهم داشت
بیهوده می کوشی بمانی مهربان ای دوست


آنسان که می خواهد دلت با من بگو آری
من دوست دارم حرف دل را بر زبان ای دوست

محمد علی بهمنی

زمانه وار اگر می پسندیم کر و لال

زمانه وار اگر می پسندیم کر و لال
به سنگفرش تو این خون تازه باد حلال


مجال شکوه ندارم ولی ملالی نیست
که دوست جان کلام من است در همه حال


قسم به تو که دگر پاسخی نخواهم گفت
به واژه ها که مرا برده اند زیر سوال


تو فصل پنجم عمر منی و تقویمم
بشوق توست که تکرار می شود هر سال


ترا ز دفتر حافظ گرفته ام یعنی
که تا همیشه ز چشمت نمی نهم ای فال


مرا زدست تو این جان بر لب آمده نیز
نهایتی ست که آسان نمی دهم به زوال


خوشا هر آنچه که تو باغ باغ می خواهی
بگو رسیده بیفتم به دامنت ‚ یا کال ؟


اگر چه نیستم آری بلور بارفتن
مرا ولی مشکن گاه قیمتی ست سفال


بیا عبور آن از این پل تماشایی
به بین چگونه گذر کرده ام ز هر چه محال


ببین بجز تو که پامال دره ات شده ام
کدام قله نشین را نکرده ام پامال


تو کیستی ؟ که سفرکردن از هوایت را
نمی توانم حتی به بالهای خیال

محمد علی بهمنی

با یاد شانه های تو سر آفریده است

با یاد شانه های تو سر آفریده است

ایزد چقدر شانه به سر آفریده است

معجون سرنوشت مرا با سرشت تو

بی شک به شکل شیر و شکر آفریده است

پای مرا برای دویدن به سوی تو

پای تو را برای سفر آفریده است

لبخند را به روی لبانت چه پایدار

اخم تو را چه زودگذر آفریده است

هر چیز را که یک سر سوزن شبیه توست

خوب آفریده است اگر آفریده است

تا چشم شور بر تو نیفتد هر آینه

آیینه را بدون نظر آفریده است

چون قید ریشه مانع پرواز می شود

پروانه را بدون پدر آفریده است

غیر از تحمل سر پر شور دوست نیست

باری که روی شانه ی هر آفریده است

غلامرضا طریقی