غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

دستی که نان و نور به من داد می‌رود

دستی که نان و نور به من داد می‌رود

من مرده بودم او که مرا زاد می‌رود

این روزها که می‌گذرد بی صدای او

تقویم پاره‌ایست که در باد می‌رود

از من مخواه آینه باشم که در دلم

یک چهره مانده و ... مگر از یاد می رود

بودن برای او قفسی تنگ بود و حال

مرغ از قفس پریده و آزاد می رود

از عشق بیست سالگی ام حرف می زنم

مردی که در اوایل مرداد می رود

کبری موسوی قهفرخی

زمانه وار اگر می پسندیم کر و لال

زمانه وار اگر می پسندیم کر و لال
به سنگفرش تو این خون تازه باد حلال


مجال شکوه ندارم ولی ملالی نیست
که دوست جان کلام من است در همه حال


قسم به تو که دگر پاسخی نخواهم گفت
به واژه ها که مرا برده اند زیر سوال


تو فصل پنجم عمر منی و تقویمم
بشوق توست که تکرار می شود هر سال


ترا ز دفتر حافظ گرفته ام یعنی
که تا همیشه ز چشمت نمی نهم ای فال


مرا زدست تو این جان بر لب آمده نیز
نهایتی ست که آسان نمی دهم به زوال


خوشا هر آنچه که تو باغ باغ می خواهی
بگو رسیده بیفتم به دامنت ‚ یا کال ؟


اگر چه نیستم آری بلور بارفتن
مرا ولی مشکن گاه قیمتی ست سفال


بیا عبور آن از این پل تماشایی
به بین چگونه گذر کرده ام ز هر چه محال


ببین بجز تو که پامال دره ات شده ام
کدام قله نشین را نکرده ام پامال


تو کیستی ؟ که سفرکردن از هوایت را
نمی توانم حتی به بالهای خیال

محمد علی بهمنی

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام


دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام


بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام


از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام


تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام

محمد علی بهمنی

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند

بی تو اینجا همه در حبس ابد تبعیدند
سال ها، هجری و شمسی، همه بی خورشیدند


از همان لحظه که از چشم یقین افتادند
چشم های نگران آینه ی تردیدند

نشد از سایه ی خود هم بگریزند دمی
هرچه بیهوده به گرد خودشان چرخیدند

چون بجز سایه ندیدند کسی در پی خود
همه از دیدن تنهایی خود ترسیدند

غرق دریای تو بودند ولی ماهی وار
باز هم نام و نشان تو ز هم پرسیدند

در پی دوست همه جای جهان را گشتند
کس ندیدند در آیینه به خود خندیدند

سیر تقویم جلالی به جمال تو خوش است
فصل ها را همه با فاصله ات سنجیدند

تو بیایی همه ساعت ها و ثانیه ها
از همین روز، همین لحظه، همین دم عیدند

قیصر امین پور