غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

دستی که نان و نور به من داد می‌رود

دستی که نان و نور به من داد می‌رود

من مرده بودم او که مرا زاد می‌رود

این روزها که می‌گذرد بی صدای او

تقویم پاره‌ایست که در باد می‌رود

از من مخواه آینه باشم که در دلم

یک چهره مانده و ... مگر از یاد می رود

بودن برای او قفسی تنگ بود و حال

مرغ از قفس پریده و آزاد می رود

از عشق بیست سالگی ام حرف می زنم

مردی که در اوایل مرداد می رود

کبری موسوی قهفرخی

نه سراغی نه سلامی خبری می خواهم

نه سراغی نه سلامی خبری می خواهم

قدر یک قاصدک از تو اثری می خواهم


خواب و بیدار شب و روز به دنبال من است

جز مگر یاد تو یار سفری می خواهم؟


در خودم هر چه فرو رفتم و ماندم کافیست

رو به بیرون زدن از خویش، دری می خواهم


بعد عمری که قفس وا شد و آزاد شدم

تازه برگشتم و دیدم که پری می خواهم


سر به راهم تو مرا سر به هوا میخواهی

پس نه راهی نه هوایی نه سری می خواهم


چشم در شوق تو بیدارتری می طلبم

دل در دام تو افتاده تری می خواهم


در زمین ریشه گرفتم که سر افراز شوم

بی تو خشکیدم و لطف تبری می خواهم

مهدی فرجی

فکرش نباش مال کسی جز تو نیستم

فکرش نباش مال کسی جز تو نیستم

دیگر به فکر هم نفسی جز تو نیستم


عشق تو خواست با تو عجینم کند که کرد

وقتی به عمق من برسی جز تو نیستم


بعد از چقدر این طرف و آن طرف زدن

فهمیده ام که در هوسی جز تو نیستم


یک آسمان اگر چه به رویم گشوده اند

من راضی ام که در قفسی جز تو نیستم


حالا خیالم از تو که راحت شود، عزیز!

دیگر به فکر هیچ کسی جز تو نیستم

مهدی فرجی

خیال خــام پلنگ من بـــه سوی ماه جهیدن بود

خیال خــام پلنگ من بـــه سوی ماه جهیدن بود
... و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجــه بـــه خالی زد

که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

گل شکفته! خداحافظ اگـــر چــــه لحــظه دیدارت

شروع وسوسه‌ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیـــم آری موازیان بـه ناچاری

که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما

بهار در گل شیپوری مدام گــرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من

فریبکار دغــــل‌پیشه بهـــــانــــه‌اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می‌بافت ولــی به فکر پریدن بود

حسین منزوی

گفت طوطی که قفس باز نباشد هم نیست!

 گفت طوطی که قفس باز نباشد هم نیست!

زاغ هم گفت که آواز نباشد هم نیست!


قفس مشترک طوطی و زاغان شده این

آب و دان باشد و پرواز نباشد هم نیست!


نت گمان کرد که سرچشمه ی آهنگ نت است.

گفت بی پرده اگر ساز نباشد هم نیست.


مثل موجی که به دریا بزند طعنه که :هی!

رقص را جلوه و ابراز نباشد هم نیست.


نشو هم قلعه ی آن مهره ی بی حوصله شاه!

که گمان کرد که سرباز نباشد هم نیست.


در نگاهی که پرست از خزه ی مردابی

رقص نیلوفر تن ناز نباشد هم نیست.


این حقیقت که محال است که هیزمکش آن

ارّه داران بشوم، راز نباشد هم نیست.


عاقبت پرچم داد است که بر می خیزد

اگر امروز سر افراز نباشد هم نیست.


نه که سکان شکسته، روی کشتی ریا

لنگری که غلط انداز نباشد، هم نیست!


به نظر می رسد این ماتم، بی پایان است.

زندگی را اگر آغاز نباشد هم نیست.


 بهرام بهرامی