یا میگذری از من یا راه نمیآیی!
چون قد بلند خود، کوتاه نمیآیی!
با روز قرار تو رد میشوم از هفته
با اینکه تو مدت هاست هر ماه، نمیآیی!
چون ابر که بی باران… یا قبله بیایمان
هرگاه که میآیی، دلخواه، نمیآیی!
مهتاب منی اما چندی است که پیوسته
بر روی زمین هستی از ماه نمیآیی!
صد باد میآمیزند، در جسم تو میریزند
تا اینکه تو چون توفان، ناگاه، میآیی نمیآیی!
غلامرضا طریقی
خیال خــام پلنگ من بـــه سوی ماه جهیدن بود
... و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود
پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجــه بـــه خالی زد
که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود
گل شکفته! خداحافظ اگـــر چــــه لحــظه دیدارت
شروع وسوسهای در من به نام دیدن و چیدن بود
من و تو آن دو خطیـــم آری موازیان بـه ناچاری
که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود
اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما
بهار در گل شیپوری مدام گــرم دمیدن بود
شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من
فریبکار دغــــلپیشه بهـــــانــــهاش نشنیدن بود
چه سرنوشت غمانگیزی که کرم کوچک ابریشم
تمام عمر قفس میبافت ولــی به فکر پریدن بود
حسین منزوی