یا میگذری از من یا راه نمیآیی!
چون قد بلند خود، کوتاه نمیآیی!
با روز قرار تو رد میشوم از هفته
با اینکه تو مدت هاست هر ماه، نمیآیی!
چون ابر که بی باران… یا قبله بیایمان
هرگاه که میآیی، دلخواه، نمیآیی!
مهتاب منی اما چندی است که پیوسته
بر روی زمین هستی از ماه نمیآیی!
صد باد میآمیزند، در جسم تو میریزند
تا اینکه تو چون توفان، ناگاه، میآیی نمیآیی!
غلامرضا طریقی
چشم های خسته اش آنقدر بینایی نداشت
پیر مرد انگار دیگر هیچ رویایی نداشت
گفت دردی نیست ؛ اما تاب تنهایی نداشت
چشم هایش طاقت اینقدر زیبایی نداشت
رنگ های مرده اش اما تماشایی نداشت
قصه های کهنه اش دیگر معمایی نداشت
پیرمردی که نگاهش...قصه هایش...هیچ معنایی نداشت
در میان مردگان هم دیگر او جایی نداشت ...
یوسف عباسی