غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

زمان میان من و او جدایی افکنده است

زمان میان من و او جدایی افکنده است
من ایستاده در اکنون و او در آینده است


چه مایه گشتم و آینده حال گشت و گذشت
هنوز در پی آینده، حال گردنده است


به هر قدم قَدَری گفتم از زمان کَندَم
کنون چو می نگرم او ز عمر من کنده است


که سر برآوَرَد از این ورطه جز کسی که هلاک
کمند شوق کنارش به گردن افکنده است


بهانه ی کشش عشق و کوشش دل من
همین غم است که مقصود آفریننده است


به آرزو نرسیدیم و دیر دانستیم
که راه دورتر از عمر آرزومند است


تو آن زمان به سرم سایه خواهی افکندن
که پیش پای تو ترکیب من پراکنده است


به شاهراه طلب بیم نامرادی نیست
زهی امید که تا عشق هست پاینده است


ز دورباش حوادث دلم ز راه نرفت
بیا که با تو هنوزم هزار پیوند است


به جان سایه که میرنده نیست آتش عشق
مبین به کشته ی عاشق که عاشقی زنده است
هوشنگ ابتهاج

یا می‌گذری از من یا راه نمی‌آیی!

یا می‌گذری از من یا راه نمی‌آیی!
چون قد بلند خود، کوتاه نمی‌آیی!

با روز قرار تو رد می‌شوم از هفته
با اینکه تو مدت هاست هر ماه، نمی‌آیی!

چون ابر که بی باران… یا قبله بی‌ایمان
هرگاه که می‌آیی، دلخواه، نمی‌آیی!

مهتاب منی اما چندی است که پیوسته
بر روی زمین هستی از ماه نمی‌آیی!

صد باد می‌آمیزند، در جسم تو می‌ریزند
تا اینکه تو چون توفان، ناگاه، می‌آیی نمی‌آیی!

غلامرضا طریقی

نه سراغی نه سلامی خبری می خواهم

نه سراغی نه سلامی خبری می خواهم

قدر یک قاصدک از تو اثری می خواهم


خواب و بیدار شب و روز به دنبال من است

جز مگر یاد تو یار سفری می خواهم؟


در خودم هر چه فرو رفتم و ماندم کافیست

رو به بیرون زدن از خویش، دری می خواهم


بعد عمری که قفس وا شد و آزاد شدم

تازه برگشتم و دیدم که پری می خواهم


سر به راهم تو مرا سر به هوا میخواهی

پس نه راهی نه هوایی نه سری می خواهم


چشم در شوق تو بیدارتری می طلبم

دل در دام تو افتاده تری می خواهم


در زمین ریشه گرفتم که سر افراز شوم

بی تو خشکیدم و لطف تبری می خواهم

مهدی فرجی

اگر کسی سرِ راه تو خانه داشته باشد

اگر کسی سرِ راه تو خانه داشته باشد

بعید نیست که دیوانه خانه داشته باشد

 

کنارِ پنجره بهتر که در سکوت بمیرد

کسی که خاطره یی بی ترانه داشته باشد

 

کسی که عطر کسی در هوای خلوت او نیست

قرار نیست غمی عاشقانه داشته باشد

 

دلم به وسعت دریا، ولی چه چاره اگر باز

غمی سماجت یک رودخانه داشته باشد

 

غمی شرور و دلی مضطرب، چگونه عقابی

کنار فاخته یی آشیانه داشته باشد؟

 

تو زیر چشمی از آیینه دید می زنی از دور

قبول نیست که تیرت کمانه داشته باشد

 

دلت گرفت و دلت خواست ژست قهر بگیری

قرار نیست همیشه بهانه داشته باشد