بیدار شو که راز جهان را نزیستی!
با عشق، گوشه های نهان را نزیستی!
*
فرصت کم است و همسفر رودخانه شو
ای قطره ای که شور روان را نزیستی!
*
هر بامداد تازگی از راه می رسد
در کهنگی خزیدی و «آن» را نزیستی!
*
از یاد برده روح تو عهد قدیم را
آفاق آیه های جوان را نزیستی!
*
در پرده ماند نغمه ی کیهانی سکوت
موسیقی نواحی جان را نزیستی!
*
دف می زنند دم به دم آغاز می شویم
این شور را و این ضربان را نزیستی!
*
آغاز شو، تمام ابد پیش روی توست
یک لمحه از سراب زمان را نزیستی!
قربان ولیئی
اگر کسی سرِ راه تو خانه داشته باشد
بعید نیست که دیوانه خانه داشته باشد
کنارِ پنجره بهتر که در سکوت بمیرد
کسی که خاطره یی بی ترانه داشته باشد
کسی که عطر کسی در هوای خلوت او نیست
قرار نیست غمی عاشقانه داشته باشد
دلم به وسعت دریا، ولی چه چاره اگر باز
غمی سماجت یک رودخانه داشته باشد
غمی شرور و دلی مضطرب، چگونه عقابی
کنار فاخته یی آشیانه داشته باشد؟
تو زیر چشمی از آیینه دید می زنی از دور
قبول نیست که تیرت کمانه داشته باشد
دلت گرفت و دلت خواست ژست قهر بگیری
قرار نیست همیشه بهانه داشته باشد