حاجت به اشارات و زبان نیست، مترسک
پیداست که در جسم تو جان نیست، مترسک
با باد به رقص آمده پیراهنت اما
در عمق وجودت هیجان نیست، مترسک
شب پای زمینی و زمین سفره خالی ست
این بی هنری، نام و نشان نیست، مترسک
تا صبح در این مزرعه تاراج ملخ بود
چشمان تو حتی نگران نیست، مترسک
پیش از تو و بعد از تو زمان سطر بلندی ست
پایان تو پایان جهان نیست، مترسک
این مزرعه آلوده کفتار و کلاغ است
بیدار شو از خواب زمان نیست، مترسک
عبدالجبار کاکایی
بیدار شو که راز جهان را نزیستی!
با عشق، گوشه های نهان را نزیستی!
*
فرصت کم است و همسفر رودخانه شو
ای قطره ای که شور روان را نزیستی!
*
هر بامداد تازگی از راه می رسد
در کهنگی خزیدی و «آن» را نزیستی!
*
از یاد برده روح تو عهد قدیم را
آفاق آیه های جوان را نزیستی!
*
در پرده ماند نغمه ی کیهانی سکوت
موسیقی نواحی جان را نزیستی!
*
دف می زنند دم به دم آغاز می شویم
این شور را و این ضربان را نزیستی!
*
آغاز شو، تمام ابد پیش روی توست
یک لمحه از سراب زمان را نزیستی!
قربان ولیئی