از خواب چشم های تو تا صبح می پرم!
این روزها هوای تو افتاده در سرم!
هر سایه ای که بگذرد از خلوتم تویی
افتاده ای به جان غزل های آخرم!
گاهی صدای روشنت از دور می وزد
گاهی شبیه ماه نشستی برابرم!
یا رو به روی پنجره ام ایستاده ای
پاشیده عطر پیرهنت روی بسترم!
گاهی میان چادر گلدار کودکی ات
باران گرفته ای سر گلدان پرپرم!
مثل پری در آینه ها حرف می زنی
جز آه... هرچه گفته ای از یاد می برم!
نزدیک صبح، کنج اتاقم نشسته ای
لبخند می زنی و من از خواب می پرم!
اصغر معاذی
دستی که نان و نور به من داد میرود
من مرده بودم او که مرا زاد میرود
این روزها که میگذرد بی صدای او
تقویم پارهایست که در باد میرود
از من مخواه آینه باشم که در دلم
یک چهره مانده و ... مگر از یاد می رود
بودن برای او قفسی تنگ بود و حال
مرغ از قفس پریده و آزاد می رود
از عشق بیست سالگی ام حرف می زنم
مردی که در اوایل مرداد می رود
کبری موسوی قهفرخی
با یاد شانه های تو سر آفریده است
ایزد چقدر شانه به سر آفریده است
معجون سرنوشت مرا با سرشت تو
بی شک به شکل شیر و شکر آفریده است
پای مرا برای دویدن به سوی تو
پای تو را برای سفر آفریده است
لبخند را به روی لبانت چه پایدار
اخم تو را چه زودگذر آفریده است
هر چیز را که یک سر سوزن شبیه توست
خوب آفریده است اگر آفریده است
تا چشم شور بر تو نیفتد هر آینه
آیینه را بدون نظر آفریده است
چون قید ریشه مانع پرواز می شود
پروانه را بدون پدر آفریده است
غیر از تحمل سر پر شور دوست نیست
باری که روی شانه ی هر آفریده است
غلامرضا طریقی