ماه است و آفتابی ام از مهربانی اش
صد کهکشان فدای دل آسمانی اش
*
بی دست می خروشد و دریا کنار اوست
ای عشق آتشین، به کجا می کشانی اش؟
*
ای چه پیاده ای است خدایا؟ سواره ها
ماتند از جلال رخ ارغوانی اش
*
دست از حیات شست که آب حیات شد
این خاک مرده زنده شد از جانفشانی اش
*
از خود عبور کرد و نوشتند رودها
با اضطراب، چشمه ای از پهلوانی اش
*
از خود عبور کرد و درختان قلم شدند
در اشتیاق دم زدن از زندگانی اش
*
از خود عبور کرد و ملائک رقم زدند
با خون و اشک، اندکی از بی کرانی اش
*
از خود عبور کرد و شنیدند بادها
از سمت سروهای پریشان، نشانی اش
*
تیر از کمان جدا شد و بر خاک، خون نوشت:
این چرخ پیر، شرم نکرد از جوانی اش
*
باران گرفت باز و پس از گریه دیدنی است
در چشم من، تجلّی رنگین کمانی اش
*
چشم مرا به چهره ی خورشیدی اش گشود
ماه است و آفتابی ام از مهربانی اش
قربان ولیئی