غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را - کاظم بهمنی

تو همانی که دلم لک زده لبخندش را
او که هرگز نتوان یافت همانندش را
 
منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد
غزل و عاطفه و روح هنرمندش را

از رقیبان کمین کرده عقب می‌ماند
هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر
هر که تعریف کند خواب خوشایندش را

مادرم بعد تو هی حال مرا می‌پرسد
مادرم تاب ندارد غم فرزندش را

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو
به تو اصرار نکرده است فرایندش را

قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت
مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید
بفرستند رفیقان به تو این بندش را

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر
لای موهای تو گم کرد خداوندش را

من به بعضی چهره‌ها چون زود عادت می‌کنم - کاظم بهمنی

من به بعضی چهره‌ها چون زود عادت می‌کنم
پیش‌شان سر بر نمی‌آرم، رعایت می‌کنم

هم‌چنان که برگ خشکیده نماند بر درخت
مایه‌ رنج تو باشم رفع زحمت می‌کنم

این دهان باز و چشم بی‌تحرّک را ببخش
آن‌ قدر جذّابیت داری که حیرت می‌کنم

کم اگر با دوستانم می‌نشینم جرم توست
هر کسی را دوست دارم در تو رؤیت می‌کنم

فکر کردی چیست موزون می‌کند شعر مرا؟
در قدم برداشتن‌های تو دقت می‌کنم

یک سلامم را اگر پاسخ بگویی می‌روم
لذتش را با تمام شهر قسمت می‌کنم

ترک افیونی شبیه تو اگر چه مشکل است
روی دوش دیگران یک روز ترکت می‌کنم

توی دنیا هم نشد برزخ که پیدا کردمت
می نیشینم تا قیامت با تو صحبت می‌کنم

خنده‌ات طرح لطیفیست که دیدن دارد

خنده‌ات طرح لطیفیست که دیدن دارد
ناز معشوق دل‌آزار خریدن دارد
 
فارغ از گله و گرگ است شبانی عاشق
چشم سبز تو چه دشتی‌ست! دویدن دارد

شاخه‌ای از سردیوار به بیرون جسته
بوسه‌ات میوه ی سرخی‌ست که چیدن دارد

عشق بودی و به اندیشه سرایت کردی
قلب با دیدن تو شور تپیدن دارد

وصل تو خواب و خیال است ولی باور کن
عاشقی بی سر و پا عزم رسیدن دارد

عمق تو دره ژرفی‌ست؛ مرا می‌خواند
کسی از بین خودم قصد پریدن دارد

اول قصه هر عشق کمی تکراری‌ست
آخر قصه فرهاد شنیدن دارد

کاظم بهمنی

شعر : قناعت - کتاب : اقلیت - شاعر : فاضل نظری

شعله انفس و آتش ‌زنه آفاق است

«غم» قرار دل پرمشغله عشاق است

 

جام «می»‌ نزد من آورد و بر آن بوسه زدم

آخرین مرتبه‌ی مست شدن اخلاق است

 

بیش از آن شوق که «من» با لب ساغر دارم

لب «ساقی» به دعاگویی من مشتاق است

 

بعد یک عمر قناعت دگر آموخته‌ام:

عشق گنجی است که افزونی‌اش از انفاق است

 

باد، مشتی ورق از دفتر عمر آورده است

عشق، سرگرمی سوزاندن این اوراق است!

 

فاضل نظری

نام غزل : پری خانه - کتاب : اقلیت - سراینده: فاضل نظری

خواب دیدیم که رویاست ، ولی رویا نیست
عمر جز حسرت دیروز و غم فردا نیست
هنر عشق فراموشی عمر است ، ولی
خلق را طاقت پیمودن این صحرا نیست
ای پریشانی آرام!کجایی ای مرگ؟!
در پری خانه ما حوصله غوغا نیست
ماپلنگیم ! مگو لکه به پیراهن ماست
مشکل از آینه توست ! خطا از ما نیست
موج شوریده دل آشفته ماه است ولی
ماه را طاقت آشفتگی دریا نیست
برگل فرش ، به جان کند خود فهمیدیم
مرگ هم چاره دلتنگی ماهی ها ست
فاضل نظری