ای صورت پهلو به تبدل زده! ای رنگ
من با تو به دل یکدله کردن، تو به نیرنگ
گر شور به دریا زدنت نیست از این پس
بیهوده نکوبم سر سودازده بر سنگ
با من سر پیمانت اگر نیست نیایم
چون سایه به دنبال تو فرسنگ به فرسنگ
من رستم و سهراب تو! این جنگ چه جنگی است
گر زخم زنم حسرت و گر زخم خورم ننگ
یک روز دو دلباخته بودیم من و تو!
اکنون تو ز من دلزدهای! من ز تو دلتنگ
فاضل نظری
از صلح میگویند یا از جنگ میخوانند؟!
دیوانهها آواز بیآهنگ میخوانند
گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ میخوانند
کنج قفس میمیرم و این خلق بازرگان
چون قصهها مرگ مرا نیرنگ میدانند
سنگم به بدنامی زنند اکنون ولی روزی
نام مرا با اشک روی سنگ میخوانند
این ماهی افتاده در تنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبیرنگ میخوانند
فاضل نظری
از باغ میبرند چراغانیات کنند!
تا کاج جشنهای زمستانیات کنند!
پوشاندهاند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانیات کنند!
یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار میبرند که زندانیات کنند!
ای گل گمان مکن به شب جشن میروی
شاید به خاک مردهای ارزانیات کنند!
یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطهای بترس که شیطانیات کنند!
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانهای است که قربانیات کنند!
فاضل نظری
کبریای توبه را بشکن پشیمانی بس است!
از جواهرخانه خالی نگهبانی بس است!
ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین
آبروداری کن ای زاهد مسلمانی بس است!
خلق دلسنگاند و من آیینه با خود میبرم
بشکنیدم دوستان دشنام پنهانی بس است!
یوسف از تعبیر خواب مصریان دلسرد شد
هفتصد سال است میبارد! فراوانی بس است!
نسل پشت نسل تنها امتحان پس میدهیم
دیگر انسانی نخواهد بود قربانی بس است!
بر سر خوان تو تنها کفر نعمت میکنیم
سفرهات را جمع کن ای عشق مهمانی بس است!
فاضل نظری
به نسیمی همة راه به هم میریزد!
کی دل سنگ تو را آه به هم میریزد!
سنگ در برکه میاندازم و میپندارم
با همین سنگ زدن، ماه به هم میریزد!
عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه میماند و ناگاه به هم میریزد!
آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
عشق یک لحظه کوتاه به هم میریزد!
آه، یک روز همین آه تو را میگیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم میریزد!
فاضل نظری