غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه

با من برنو به دوش یاغی مشروطه خواه

عشق کاری کرده که تبریز می سوزد در آه


بعدها تاریخ می گوید که چشمانت چه کرد؟

با من تنها تر از ستارخان بی سپاه


موی من مانند یال اسب مغرورم سپید

روزگار من شبیه کتری چوپان سیاه


هر کسی بعد از تو من را دید گفت از رعد و برق

کنده ی پیر بلوطی سوخت نه یک مشت کاه


کاروانی رد نشد تا یوسفی پیدا شود

یک نفر باید زلیخا را بیاندازد به چاه


آدمیزادست و عشق و دل به هر کاری زدن

آدم است و سیب خوردن، آدم است و اشتباه


سوختم دیدم قدیمی ها چه زیبا گفته اند

"دانه ی فلفل سیاه و خال مهرویان سیاه"


حامد عسکری


باد می آید و از قافیه ها می گذرد

باد می آید و از قافیه ها می گذرد

از غزل های من زخم نما می گذرد


باد یک آه بلند است که گاهی دم عصر

نرم می آید و از بغض خدا می گذرد


بوی آویشن کوهیست که می آید یا...

باد از خرمن موهای رها می گذرد؟


زنده رودیست پریشان وسط پیچ و خمش

شب جدا می گذرد... شعر جدا می گذرد


چند قرن است که یلدای من کهنه چنار

به غزلخوانی چشمان شما می گذرد


باد می آید و «رخساره برافروخته است»

شاید «از کوچه معشوقه ی ما می گذرد»


حامد عسکری

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر

مثل آن چایی که می چسبد به سرما بیشتر

با همه گرمیم... با دل های تنها بیشتر


درد را با جان پذیراییم و با غم ها خوشیم

قالی کرمان که باشی می خوری پا بیشتر


بَم که بودم فقر بود و عشق اما روزگار

زخم غربت بر دلم آورد این جا بیشتر


هر شبِ عمرم به یادت اشک می ریزم ولی

بعدِ حافظ خوانیِ شب های یلدا بیشتر


رفته ای... اما گذشتِ عمر تاثیری نداشت

من که دلتنگ توام امروز... فردا بیشتر


زندگی تلخ است از وقتی که رفتی تلخ تر

بغض جانکاه است هنگام تماشا بیشتر


هیچ کس از عشق سوغاتی به جز دوری ندید

هر قدر یعقوب تنها شد زلیخا بیشتر


بر بخارِ پنجره یک شب نوشتی: "عاشقم"

خون انگشتم بر آجر حک کنم: ما بیشتر...


حامد عسکری


چون شیر عاشقی که به آهوی پُر غرور - حامد عسکری

چون شیر عاشقی که به آهوی پُر غرور

من عاشقم به دیدنت از تپه های دور


من تشنه ام به رد شدنت از قلمرو ام

آهو بیا و رد شو از این دشت سوت و کور


رد شو که شهر گل بدهد زیر ردِّ پات

اردیبهشت هدیه بده ضمنِ هر عبور


آواره ی نجابت چشمان شرجی ات

توریست های نقشه به دست بلوند و بور


هرگاه حین گپ زدنت خنده می کنی

انگار "ذوالفنون" زده از "اصفهان" به "شور"


دردی دوا نمی کند از من ترانه هام

من آرزوی وصل تو را می برم به گور


مرجان ببخش "داش آکلت" رفت و دم نزد

از آنچه رفت بر سر این دل، دل صبور


تعریف کردم از تو، تو را چشم می زنند

هان! ای غزل بسوز که چشم حسود کور


حامد عسکری



دست و پا بسته و رنجور به چاه افتادن

دست و پا بسته و رنجور به چاه افتادن
به از آن است که در دام نگاه افتادن
*
سیب شیرین لبت باشد و آدم نخورد؟
تو بهشتی و چه بیم از به گناه افتادن
*
لاک پشتانه به دنبال تو می آیم و آه
چه امیدی که پی باد به راه افتادن؟
*
آخر قصه ی هر بچه پلنگی این است:
پنجه بر خالی و در حسرت ماه... افتادن
*
با دلی پاک، دلی مثل پر قو سخت است
سر و کارت به خط و چشم سیاه افتادن
*
من همان مهره ی سرباز سفیدم که ازل
قسمتم کرده به سر در پی شاه افتادن
*
عشق ابریست که یک سایه ی آبی دارد
سایه اش کاش به دل گاه به گاه افتادن
حامد عسکری