گویند مرا چو زاد مادر
پستان به دهان گرفتن آموخت
شبها بر گاهواره ی من
بیدار نشست و خفتن آموخت
دستم بگرفت و پا به پا برد
تا شیوه ی راه رفتن آموخت
یک حرف و دو حرف بر زبانم
الفاظ نهاد و گفتن آموخت
لبخند نهاد بر لب من
بر غنچه ی گل شکفتن آموخت
پس هستی من ز هستی اوست
تا هستم و هست دارمش دوست
ایرج میرزا
برادر! خــون تو از سینه ی من می زند بیرون
بمان در خانه ات ، جلاد گردن می زند بیرون
سپر برداشتن را گازِ اشک آور نمی فهمد
زِرِه سودی ندارد ، تیر از تن می زند بیرون
نگیــــری خــــرده بـــر روبــــاه در بــــــــازارِ مکـاران
که امشب شیر هم خود را به مردن می زند بیرون
چرا "دست محبت سوی کس یازی در این سرما"
کــه از هر آستینی دستِ دشمن می زند بیرون
"زمستان است" و شب "بس ناجوانمردانه سرد است ، آی..."
نفس در سینـــــه فریــــــــاد است و بهمن می زند بیــــــــرون
تـــــو مــــاندی "در حیاط کوچک پــــاییز در زنـــــدان"
و رخش از "خوان هشتم" بی تهمتن می زند بیرون
بهمن صباغ زاده
گمان نمی کنم این دستها به هم برسند
دو دلشکسته ی در انزوا به هم برسند
کدام دست رسیده به دست دلخواهش
که دست های پر از عشق ما به هم برسند
فلک نجیب نشسته است وموذیانه به فکر...
که پیش چشم من این ، دوچرا به هم برسند
شکوه عشق به زیرسوال خواهد رفت
وگرنه می شود آسان دو تا به هم برسند
محمد رضا رستم پور
روان چون چشمه بودم، جذبهات خشکاند و چوبم کرد
بنازم آن نگاهت را که درجا میخکوبم کرد
شب و روزِ مرا در برزخ یک لحظه جا دادی
طلوعم داد لبخند تو و اخمت غروبم کرد
کنون از گرد و خاک عشقهای پیش از این پاکم
که سیلاب تو از هر رویدادی رُفتوروبم کرد
تَنَت تلفیقِ گُنگِ عنصر باد است با آتش
نفسهایت شمالی سرد، لبهایت جنوبم کرد
دوا؟ جادو؟ نمیدانم، شفا در حرفهایت بود
نمیدانم چه در خود داشت اما خوب خوبم کرد
مهدی عابدی
فرامرز عرب عامری