غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

زمان میان من و او جدایی افکنده است

زمان میان من و او جدایی افکنده است
من ایستاده در اکنون و او در آینده است


چه مایه گشتم و آینده حال گشت و گذشت
هنوز در پی آینده، حال گردنده است


به هر قدم قَدَری گفتم از زمان کَندَم
کنون چو می نگرم او ز عمر من کنده است


که سر برآوَرَد از این ورطه جز کسی که هلاک
کمند شوق کنارش به گردن افکنده است


بهانه ی کشش عشق و کوشش دل من
همین غم است که مقصود آفریننده است


به آرزو نرسیدیم و دیر دانستیم
که راه دورتر از عمر آرزومند است


تو آن زمان به سرم سایه خواهی افکندن
که پیش پای تو ترکیب من پراکنده است


به شاهراه طلب بیم نامرادی نیست
زهی امید که تا عشق هست پاینده است


ز دورباش حوادث دلم ز راه نرفت
بیا که با تو هنوزم هزار پیوند است


به جان سایه که میرنده نیست آتش عشق
مبین به کشته ی عاشق که عاشقی زنده است
هوشنگ ابتهاج

گویند مرا چو زاد مادر

گویند مرا چو زاد مادر

پستان به دهان گرفتن آموخت

شبها بر گاهواره ی من

بیدار نشست و خفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد

تا شیوه ی راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم

الفاظ نهاد و گفتن آموخت

لبخند نهاد بر لب من

بر غنچه ی گل شکفتن آموخت

پس هستی من ز هستی اوست

تا هستم و هست دارمش دوست

ایرج میرزا

ابلیس شبی رفت به بالین جوانی

ابلیس شبی رفت به بالین جوانی
آراسته با شکل مهیبی سر و بر را

گفتا که: «منم مرگ و اگر خواهی زنهار
باید بگزینی تو یکی زین سه خطر را

یا آن پدر پیر خودت را بکشی زار
یا بشکنی از خواهر خود سینه و سر را

یا خود ز می ناب کشی یک دو سه ساغر
تا آن که بپوشم ز هلاک تو نظر را

لرزید ازین بیم جوان بر خود و جا داشت
کز مرگ فتد لرزه به تن ضیغم نر را

گفتا: «پدر و خواهر من هر دو عزیزند
هرگز نکنم ترک ادب این دو نفر را

لیکن چون به می دفع شر از خویش توان کرد
می نوشم و با وی بکنم چاره ی شر را»

جامی دو بنوشید و چو شد خیره ز مستی
هم خواهر خود را زد و هم کشت پدر را

ای کاش شود خشک بن تاک خداوند
زین مایه ی شر حفظ کند نوع بشر را

برادر! خــون تو از سینه ی من می زند بیرون

برادر! خــون تو از سینه ی من می زند بیرون

بمان در خانه ات ، جلاد گردن می زند بیرون

سپر برداشتن را گازِ اشک آور نمی فهمد

زِرِه سودی ندارد ، تیر از تن می زند بیرون

نگیــــری خــــرده بـــر روبــــاه در بــــــــازارِ مکـاران

که امشب شیر هم خود را به مردن می زند بیرون

چرا "دست محبت سوی کس یازی در این سرما"

کــه از هر آستینی دستِ دشمن می زند بیرون

"زمستان است" و شب "بس ناجوانمردانه سرد است ، آی..."

نفس در سینـــــه فریــــــــاد است و بهمن می زند بیــــــــرون

تـــــو مــــاندی "در حیاط کوچک پــــاییز در زنـــــدان"

و رخش از "خوان هشتم" بی تهمتن می زند بیرون

بهمن صباغ زاده

گمان نمی کنم این دستها به هم برسند

گمان نمی کنم این دستها به هم برسند

دو دلشکسته ی در انزوا به هم برسند

کدام دست رسیده به دست دلخواهش

که دست های پر از عشق ما به هم برسند

فلک نجیب نشسته است وموذیانه به فکر...

که پیش چشم من این ، دوچرا به هم برسند

شکوه عشق به زیرسوال خواهد رفت

وگرنه می شود آسان دو تا به هم برسند

محمد رضا رستم پور