غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

با منِ دردآشنا، ناآشنایی بیش از این؟

با منِ دردآشنا، ناآشنایی بیش از این؟
ای وفادار رقیبان، بی وفایی بیش از این؟

گرم احساس منی، سرگرم یاد دیگران
من کجا از وصل خشنودم، جدایی بیش از این؟

موجی و بر تکه سنگی خرد، سیلی می زنی
با به خاک افتادگان، زورآزمایی بیش از این؟

زاهد دلسنگ را از گوشه ی محراب خود
ساکن میخانه کردی، دلربایی بیش از این؟

پیش از این زنجیر صدها غم به پایم بسته بود
حال، تنها بنده ی عشقم، رهایی بیش از این؟

سجاد سامانی

یارای گریه نیست، به آهی بسنده کن

یارای گریه نیست، به آهی بسنده کن
آری، به آه گاه به گاهی بسنده کن


درد دل تو را چه کسی گوش می‌کند ؟
ای در جهان غریب ! به چاهی بسنده کن


دستت به گیسوان رهایش نمی‌رسد
از دوردست‌ها به نگاهی بسنده کن


سرمستی صواب اگر کارساز نیست
گاهی به آه بعد گناهی بسنده کن


اهل نظر نگاه به دنیا نمی‌کنند
تنها به یاد چشم سیاهی بسنده کن

سجاد سامانی

گفتم فراق را به صبوری دوا کنم

گفتم فراق را به صبوری دوا کنم


صبرم زیاد نیست، چرا ادّعا کنم؟


بوسیدمش ز دور و چنین مستم از غرور


گر بوسه بر لبش بگذارم چه ها کنم


گفتم به قول خویش وفا کن، جواب داد


کی قول داده ام که بخواهم وفا کنم؟


بیم فراق دارم و باید به شوق وصل


شب تا سحر نماز بخوانم، دعا کنم...


اشکی نمانده است که جاری کنم ز چشم


جانی نمانده است که دیگر فدا کنم


ای عشق، من که عقل خود از دست داده ام،


دیوانه ام مگر که تو را هم رها کنم؟


زاهد به ذوق آمده از شعر من ولی


ننگا به من که ذوقی از این مرحبا کنم


سجّاد سامانی

به دامان تو ای پایان و ای آغاز برگشتم

به دامان تو ای پایان و ای آغاز برگشتم

پر و بالی تکاندم، خسته از پرواز برگشتم

به سویت آمدم تا خود بگویم راز عشقم را

دل از شرمندگی پر بود و بی ابراز برگشتم

مرا چون موج دوری از تو ممکن نیست ای ساحل

هزاران بار ترکت کردم امّا باز برگشتم

نه مثل ساحرم پستم نه چون پیغمبران والا

عصا انداختم بی سحر و بی اعجاز برگشتم

دل از بیهوده گردی های سابق کندم و چون گرد

به دامان تو ای پایان و ای آغاز برگشتم

سجّاد سامانی