غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

قیصر مرو که قحط سر و قحط قیصر است

قیصر مرو که قحط سر و قحط قیصر است

در خشکسال عاطفه چشمان ما تر است

فریادها به باد شد آن کورسو فسرد

«این روزها که می گذرد» گوش ما کر است

هر دم، دم از «تنفّس صبحی» زدی و آه

خورشید هم به سوگ تو آهی مصوّر است

در قلب خستۀ تو نشان چه کاشت عشق

کین لاله زار شعر تو پر خون و خنجر است

پست است قصر قیصر رومی به چشم من

تا روم سوی بیت بلند تو قیصر است

انصاف کن که با همه مرهم نهاده هات

این زخم آخری به خدا نابرابر است

این بار نیستی که بگویم ز نیش درد

ما را زبان قاصر و قیصر سخنور است

باور نمی کنم تو نرفتی که قلب تو

در خون سرخ و زندۀ شعرت شناور است

مهدی فیروزیان

از زندگی از این همه تکرار خسته ام

از زندگی از این همه تکرار خسته ام
از های و هوی کوچه و بازار خسته ام

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه
امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام


دل خسته سوی خانه تن خسته می کشم
آوخ ... کزین حصار دل آزار خسته ام


بیزارم از خموشی تقویم روی میز
وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام


از او که گفت یار تو هستم ولی نبود
از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام


تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید
از حال من مپرس که بسیار خسته ام

محمد علی بهمنی

آسمان ابری است از آفاق چشمانم بپرس

آسمان ابری است از آفاق چشمانم بپرس

ابر بارانی است از اشک چو بارانم بپرس

تخته ی دل در کف امواج غم خواهد شکست

نکته را از سینه ی سرشار توفانم بپرس

در همه لوح ضمیرم هیچ نقشی جز تو نیست

آنچه را می گویم از آیینه ی جانم بپرس

آتش عشقت به خاکستر بدل کرد آخرم

گر نداری باور از دنیای ویرانم بپرس

پرده در پرده همه خنیاگر عشق تو ام

شور و شوقم را از آوازی که می خوانم بپرس

در تب عشق تو می سوزد چراغ هستی ام

سوزشم را اینک از اشعار سوزانم بپرس

جز خیالت هیچ شمعی در شبستانم نسوخت

باری از شعر ار نپرسی از شبستانم بپرس

حسین منزوی

از صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟!

از صلح می‌گویند یا از جنگ می‌خوانند؟!
دیوانه‌ها آواز بی‌آهنگ می‌خوانند

گاهی قناریها اگر در باغ هم باشند
مانند مرغان قفس دلتنگ می‌خوانند

کنج قفس می‌میرم و این خلق بازرگان
چون قصه‌ها مرگ مرا نیرنگ می‌دانند

سنگم به بدنامی زنند اکنون ولی روزی
نام مرا با اشک روی سنگ می‌خوانند

این ماهی افتاده در تنگ تماشا را
پس کی به آن دریای آبی‌رنگ می‌خوانند

فاضل نظری

به نسیمی همة راه به هم می‌ریزد!

به نسیمی همة راه به هم می‌ریزد!
کی دل سنگ تو را آه به هم می‌ریزد!

سنگ در برکه می‌اندازم و می‌‌پندارم
با همین سنگ زدن، ماه به هم می‌ریزد!

عشق بر شانه هم چیدن چندین سنگ است
گاه می‌ماند و ناگاه به هم می‌ریزد!

آنچه را عقل به یک عمر به دست آورده است
عشق یک لحظه کوتاه به هم می‌ریزد!

آه، یک روز همین آه تو را می‌گیرد
گاه یک کوه به یک کاه به هم می‌ریزد!

فاضل نظری