قیصر مرو که قحط سر و قحط قیصر است
در خشکسال عاطفه چشمان ما تر است
فریادها به باد شد آن کورسو فسرد
«این روزها که می گذرد» گوش ما کر است
هر دم، دم از «تنفّس صبحی» زدی و آه
خورشید هم به سوگ تو آهی مصوّر است
در قلب خستۀ تو نشان چه کاشت عشق
کین لاله زار شعر تو پر خون و خنجر است
پست است قصر قیصر رومی به چشم من
تا روم سوی بیت بلند تو قیصر است
انصاف کن که با همه مرهم نهاده هات
این زخم آخری به خدا نابرابر است
این بار نیستی که بگویم ز نیش درد
ما را زبان قاصر و قیصر سخنور است
باور نمی کنم تو نرفتی که قلب تو
در خون سرخ و زندۀ شعرت شناور است
مهدی فیروزیان
آن ماهی ام که گوشه ای از حوض، مرده ام
بیچاره آن دلی که به دریا سپرده ام
بی تاب، مثل شعر به کاغذ نیامده
شرمنده مثل نامه ی برگشت خورده ام
از بس که زخم بود برآن، جا نیافتم
تا بار عشق را بگذارم به گُرده ام
ای باغبان ! مزاحمتم را به دل مگیر
از باغ، غیر حسرت چیدن نبرده ام
می ترسم ای رفیق! تو هم مثل خاک سرد
وقتی مرا به دل بسپاری که مرده ام!
میلاد عرفان پور
من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روزها را با شب شرمنده بودم
یک عمر دور و تنها تنها بجرم این که
او سرسپرده می خواست ‚ من دل سپرده بودم
یک عمر می شد آری در ذره ای بگنجم
از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم
در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد
گویی بجای خورشید من زخم خورده بودم
وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد
کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم
محمد علی بهمنی