شبیه یک غم ناخوانده می رسی از راه
به سرسلامتی این دل سپید و سیاه
که من غزل بزنم جای گل به گیسویم
که من دوباره بیفتم به خاطرت به گناه
تو اتفاق میفتی که من شروع شوم
در آسمان نگاهت به گونه ی یک ماه
یک استکان از این چای تازه دم کرده
بنوش تا که نیفتاده از دهان چون آه
کمی شتاب کن آخر زمان ما تنگ است
مباد سر برود فرصتی چنین کوتاه
به زیر سقف غمی کهنه آشیان داریم
من و تو گوش به زنگ حوادثی ناگاه
مسافری و از این ابتداش معلوم است
که خط جاده تو را برده خواه یا ناخواه!
محدثه میرجعفری
وزن شعر : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن
مرا بخوان که حروفم پر از عسل بشود!
مرا بخواه که هر قطعه ام غــــزل بشود!
مرا بخوان که پس از این همه "الهه ناز"
دوباره ورد زبانــــــــم "اتل متل" بشود!
سیاه چشم! فنا کن سپید را مگذار
که محتوای غـــزل نیز مبتذل بشود!
هـزار وعده بـه من داده ای بگــو چـــه کنم؟
که دست کم یکی از وعده ها عمل بشود؟!
قسم به عشق! به فتوای دل گناهی نیست
اگـــر بــــه دست تـــــو نامحرمی بغل بشود!
بیــــــا و مسئله هـــا را ز راه دل حل کن
که در تمام جهان این سخن مثل بشود:
اساس علم ریاضی به باد خواهد رفت
اگر که مسئله ها عاشقانه حل بشود!
غلامرضا طریقی
منبع : http://www7.blogfa.com/