غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

مانند شیشه ای که خریدار سنگ بود

مانند شیشه ای که خریدار سنگ بود

این دل شکستن تو برایم قشنگ بود

رؤیای باشکوه رسیدن به ساحلت

آغاز خودکشی هزاران نهنگ بود

ماه شب چهاردهی که تصاحبت

چون حسرتی به سینه ی صدها پلنگ بود

خوشبخت آن دلی که برای تو می تپید

خوشبخت آن دلی که برای تو تنگ بود

تو: یک جهان تازه پر از صلح و دوستی

من : کشوری که با همه در حال جنگ بود

با من هر آنچه از تو بجا ماند نام بود

از من هر آنچه بی تو بجا ماند ننگ بود

پایین نشسته ام که توبالا نشین شوی

این ماجرا حکایت الاکلنگ بود...

رضا نیکوکار

دلم گرفته کسی نیست تا صداش کنم

دلم گرفته کسی نیست تا صداش کنم

نگاه بر گل زیبای خنده هاش کنم

دلم گرفته کسی نیست تا وجودم را

به یک اشاره چشمان او فداش کنم

دلم پر است و کسی نیست تا اناری را

به یاد سرخی لبهاش چهارقاش کنم

دلم به قاصدکی پر شکسته می ماند

نسیم زلف کسی نیست تا رهاش کنم

کدام کوه گران راه را بر او بسته است

بگو به معجزه عشق جابجاش کنم

نمانده عکسی از آن نازنین که هر نوبت

دلم گرفت اگر لااقل نگاش کنم

عروسی است همین روزها که می آید

چرا به تلخی این بیت ها عزاش کنم

محمدحسین نعمتی

سبزم نه از آن دست که گل باشم وباغی

سبزم نه از آن دست که گل باشم وباغی
گلدان ترک خورده ای و کنج اتاقی

دی شیخ چراغی به کف آورد و طلب کرد

انسان ومن امروز به دنبال چراغی

سی سال گذشت از من وآن کودک همزاد

نگرفت ازین گم شده ی خویش سراغی

سی سال گذشت از من وعمری که نیفزود

جز بر دلم این آتش افروخته داغی

حافظ تو نگفتی که چراغی رسد از غیب

من منتظرم تا رسد از غیب چراغی

عبدالجبار کاکایی

چند سالی‌ست که تکلیف دلم روشن نیست

چند سالی‌ست که تکلیف دلم روشن نیست
جا به اندازه تنهایی من در من نیست

چشم می‌دوزم در چشم رفیقانی که
عشق در باورشان قد سر سوزن نیست

دست برداشتم از عشق که هر دست سلام
لمس آرامش سردی ست که در آهن نیست

حس بی قاعده عقل و جنون با من بود
درک این حال به هم ریخته تقریبا نیست

سال ها بود ازین فاصله می‌ترسیدم
که به کوتاهی دل کندن و دل بستن نیست

رفتم از دست و به آغوش خودم برگشتم
جا به اندازه تنهایی من در من نیست

عبدالجبار کاکائی

مثل عشقی که به داد دل تنها نرسد

مثل عشقی که به داد دل تنها نرسد
ترسم این است که این رود به دریا نرسد

این که آویخته از دامنه کوه به دشت
می‌خرامد همه جا غلت زنان تا…، نرسد

ترسم این است که با خاک بیامیزد و سنگ
از زمین کام بگیرد… به من اما، نرسد

پشت هر سنگ، درنگی، پس هر خار، خسی
حتم دارم که به همصحبتی ما نرسد

ماه مایوس شد و موج به دریا برگشت
بی سبب نیست که حتی به تماشا نرسد

من به هر صخره ازین فاصله می‌کوبم، سر
ترسم این است که این رود به دریا نرسد

عبدالجبار کاکایی