غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

چه ازدحام غریبی است ، تن به تن ، تنها!

چه ازدحام غریبی است ، تن به تن ، تنها!

دلم درون تن و تن به پیرهن ، تنها

به غارت آمده امروز یادهای قدیم

منم ، مقابل یک دسته راهزن ، تنها

اتاق درهم من صحنه ی نبرد شده است

تمام خاطره ها با همند و من تنها

صدای بدرقه ها ، رفته رفته شد خاموش

و ماند آخر سر ، ریل با ترن تنها

دلش به فتح کدامین نبرد خوش باشد

کنون که چاه شغاد است و تهمتن تنها؟

چه غربتی است به قانون مرد بودن ما

که خنده با هم ، اما گریستن تنها

مهدی شهابی

اسیر بند محبّت گرفته خو به غمت

اسیر بند محبّت گرفته خو به غمت

منم که سینه سپردم به خنجر ستمت

مباد جای تو خالی میان خاطره ها

همیشه بر دل من باد سایه ی قدمت

مرا به وصل و به هجران سر تمنّا نیست

سر رضای تو ام تا چه می کند کَرَمَت

در آتش دلم ای چشمه ی امید بجوش

که جان و دل نسپارم به چشمه سار غمت

ز مهر و آشتی ات خسته خاطرم چه کنم

ز فتنه های زیاد و ز لطف های کمت

مریم ساوجی

قیصر مرو که قحط سر و قحط قیصر است

قیصر مرو که قحط سر و قحط قیصر است

در خشکسال عاطفه چشمان ما تر است

فریادها به باد شد آن کورسو فسرد

«این روزها که می گذرد» گوش ما کر است

هر دم، دم از «تنفّس صبحی» زدی و آه

خورشید هم به سوگ تو آهی مصوّر است

در قلب خستۀ تو نشان چه کاشت عشق

کین لاله زار شعر تو پر خون و خنجر است

پست است قصر قیصر رومی به چشم من

تا روم سوی بیت بلند تو قیصر است

انصاف کن که با همه مرهم نهاده هات

این زخم آخری به خدا نابرابر است

این بار نیستی که بگویم ز نیش درد

ما را زبان قاصر و قیصر سخنور است

باور نمی کنم تو نرفتی که قلب تو

در خون سرخ و زندۀ شعرت شناور است

مهدی فیروزیان

سر بگذاریم وقت خواب رسیده‌ست

سر بگذاریم وقت خواب رسیده‌ست
روز به پایان آفتاب رسیده‌ست


منزل راحت کجاست در سفر عمر
پرسش دیرینه را جواب رسیده‌ست


چون نخ تابیده گرد خویش چه پیچی؟
نوبت واگشت پیچ و تاب رسیده‌ست


سنگ رها گشته در هوایی و اینک
وقت فرود تو با شتاب رسید‌ه‌ست


شرح غم ما هنوز اولِ قصه‌ست
گرچه به پایانِ این کتاب رسیده‌ست


آنچه درانباشتیم باد هوا بود
وقت سراندازی حباب رسیده‌ست


آن می گم‌بوده در پیالۀ خالی‌ست
تشنۀ بی‌تشنگی به آب رسیده‌ست


مژدۀ آسودن است ای شب پایان
بوی تو از سایه‌سار خواب رسیده‌ست
هوشنگ ابتهاج

زمان میان من و او جدایی افکنده است

زمان میان من و او جدایی افکنده است
من ایستاده در اکنون و او در آینده است


چه مایه گشتم و آینده حال گشت و گذشت
هنوز در پی آینده، حال گردنده است


به هر قدم قَدَری گفتم از زمان کَندَم
کنون چو می نگرم او ز عمر من کنده است


که سر برآوَرَد از این ورطه جز کسی که هلاک
کمند شوق کنارش به گردن افکنده است


بهانه ی کشش عشق و کوشش دل من
همین غم است که مقصود آفریننده است


به آرزو نرسیدیم و دیر دانستیم
که راه دورتر از عمر آرزومند است


تو آن زمان به سرم سایه خواهی افکندن
که پیش پای تو ترکیب من پراکنده است


به شاهراه طلب بیم نامرادی نیست
زهی امید که تا عشق هست پاینده است


ز دورباش حوادث دلم ز راه نرفت
بیا که با تو هنوزم هزار پیوند است


به جان سایه که میرنده نیست آتش عشق
مبین به کشته ی عاشق که عاشقی زنده است
هوشنگ ابتهاج