غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

ای پر از عاطفه در قحط محبت با من!

ای پر از عاطفه در قحط محبت با من
کاش می شد بگشایی سر صحبت با من

*

هیچ کس نیست که تقسیم شود در اینجا
درد تنهایی و بی برگی و غربت با من

*

از خروشانی امواج نگاهت دیریست
باد نگشوده لبش را به حکایت با من

*

خواستم پر بزنم با تو به معراج خیال
آسمان دور شد از روی حسادت با من

*

بعد از این شور غزلهای شکوفا با تو
بعد از این مرثیه و غربت و حسرت با من

*

گرچه کوچیدی از این باغ ولی خواهد ماند
داغ چشمان تو تا روز قیامت با من

جلیل صفربیگی

گفت طوطی که قفس باز نباشد هم نیست!

 گفت طوطی که قفس باز نباشد هم نیست!

زاغ هم گفت که آواز نباشد هم نیست!


قفس مشترک طوطی و زاغان شده این

آب و دان باشد و پرواز نباشد هم نیست!


نت گمان کرد که سرچشمه ی آهنگ نت است.

گفت بی پرده اگر ساز نباشد هم نیست.


مثل موجی که به دریا بزند طعنه که :هی!

رقص را جلوه و ابراز نباشد هم نیست.


نشو هم قلعه ی آن مهره ی بی حوصله شاه!

که گمان کرد که سرباز نباشد هم نیست.


در نگاهی که پرست از خزه ی مردابی

رقص نیلوفر تن ناز نباشد هم نیست.


این حقیقت که محال است که هیزمکش آن

ارّه داران بشوم، راز نباشد هم نیست.


عاقبت پرچم داد است که بر می خیزد

اگر امروز سر افراز نباشد هم نیست.


نه که سکان شکسته، روی کشتی ریا

لنگری که غلط انداز نباشد، هم نیست!


به نظر می رسد این ماتم، بی پایان است.

زندگی را اگر آغاز نباشد هم نیست.


 بهرام بهرامی

تــا کی از یوسف و آن پیرزن تــــر دامن

تــا کی از یوسف و آن پیرزن تــــر دامن

 قصه سر هم بکنم تا تو بخوابی با من !

 تا کی انکار کنم عشق زلیخایی را

 تـا مجوز بستانـد غــزلــم الزامن ! !

 بی گمان لایق یک قطره لجن خواهم شد

 اگــــر انکـار کنــــم هیبت دریـــــــــا را من !

 عشق آن جغجغه ای نیست که مجنون برداشت

تا کــــــه سرگـرم شود بــــــا زدَنَش صدها «من» !

 چند قرن است به عشق سریال مجنون

غرق در خواب و خیالند همه ، حتا من !

 ای که از قصه ی تو این همه انسان خوابند

داوری کــو؟ کـــــــه بگوید تو محقّی یا من ؟!

 عشق ، عصیان زلیخاست نه !حُسن یوسف !

قصه ای بیش نبود آنچــــه تـــــــو گفتی با من !

غلامرضا طریقی

منبع : http://www7.blogfa.com/

من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم

من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم

از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم


روح از افلاک و تن از خاک، در این ساغر پاک

از در آمیختن آمیختن شادی و غم دلتنگم


خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت

من هنوز ازسفر باغ ارم دلتنگم


ای نبخشوده گناه پدرم آدم را

به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم


حال در خوف و رجا رو به تو بر میگردم

دو قدم دلهره دارم دو قدم دلتنگم


نشد از یاد برم خاطره دوری را

بازهرچند رسیدیم به هم  دلتنگم!

فاضل نظری

منبع : 

http://beh-tarin-ha.blogfa.com/

گرچــــه هنگام سفــر جاده ها جانکاه اند

گرچــــه هنگام سفــر جاده ها جانکاه اند

روی نقشه ، همه ی فاصله ها کوتاه اند !

فاصله بین من و شهر شما یک وجب است

نقشه ها وقتی از این فاصله ها می کاهند

من که از خود خبرم نیست چه قیدی دارم ؟

جمله های خبــــری قید مکان میخواهند !!

راهــــی شهر شما میشوم از راه خیال

بی خیالان چه بخواهند چه نه ؛ گمراهند

شهر پــُر می شود از اهل جنــون برج بـه برج

"مهر" خواهان شما "مشتری " هر "ماه " اند !

بــه "نظامــی" برسانید کــــه در نسخــــه ی ما

خسروان برده ی کت بسته ی شیرین شاه اند !

چند قرن است که خرما به نخیل است و هنوز

دستــــهای  طلب  از  چیـــدن  آن  کـوتاهـــند

غلامرضا طریقی

منبع: http://www7.blogfa.com/