یک سینه حرف هست، ولی نقطه چین بس است
خاتون دل و دماغ ندارم.... همین بس است
*
یک روز زخم خوردم یک عمر سوختم
کو شوکران؟ که زندگی اینچنین بس است
*
عشق آمده ست عقل برو جای دیگری
یک پادشاه حاکم یک سرزمین بس است
*
مورم، سیاوشانه به آتش نکش مرا
یک ذره آفتاب و کمی ذره بین بس است
*
ظرف بلور، روی لبت خنده ای بپاش
نذری ندیده را دو خط دارچین بس است
*
ما را به تازیانه نوازش نکن عزیز
که سوز زخم کهنه ی افسار و زین بس است
*
از این به بعد عزیز شما باش و شانه هات
ما را برای گریه سر آستین بس است
حامد عسکری
کسی مسافرِ این آخرین قطار نشد
کسی که راه بیندازمش سوار نشد
*
چقدر گل که به گلدان خالی ام نشکفت
چقدر بی تو زمستان شد و بهار نشد
*
من و تو پای درختان چه قدر ننشستیم!
چه قلبها که نکندیم و یادگار نشد!
*
چه روزها که بدون تو سالها شد و رفت
چه لحظه ها که نماندیم و ماندگار نشد
*
همیشه من سرِ راهِ تو بودم و هر بار
کنار آمدم و آمدم کنار، نشد!
*
قرار شد که بیایی قرار من باشی
دوباره زیر قرارت زدی؟! قرار نشد...
مهدی فرجی
وزن شعر : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن
به دوست داشتن مرد بستگی دارد
به انتهای شبی سرد بستگی دارد
*
که عاشقش شده باشم که عاشقم شده با ...
که دستهای زن از درد ... بستگی دارد
*
به عشق، به هیجان، به خدا، به چیزی سفت
به آنچه مرد نمی کرد بستگی دارد!
*
به آنچه مرگ مرا برد قابل ربط است
به آنچه عشق تو آورد بستگی دارد
*
تمام صحنه ی بی اتفاق من... و شما
به باد و پیرهنی زرد بستگی دارد
*
غزل تمام شده... و ادامه ی این شعر
به لحن واژه ی «برگرد» بستگی دارد
سید مهدی موسوی
پیدا بکن یک آدم آدم تری را
و شانه های محکم و محکم تری را
*
آقای خوبی که دلش سنگی نباشد
معشوق های دوستت دارم تری را !
*
من را رها کن هرچه می خواهی تو داری
از دست خواهی داد چیز کمتری را
*
با گیسوانت باد بازی کرد و رقصید
و زد رقم، آینده ی درهم تری را
*
تو آخر این داستان باید بخندی
پس امتحان کن عاشق بی غم تری را ...
*
من می روم، آرام آرام از همه چیز
هر روز می بینی من مبهم تری را
*
من را ببخش از این خداحافظ، خداحا ...
پیدا نکردم واژه ی مرهم تری را . . .
سید مهدی موسوی