دیدی چه بد شدیم گرفتار دیو و دد
کس را به یاد نیست چنین روزگار بد
دیدی که پیشتر ز تو هم بس ستمگران
رفتند و ماند از پسشان لعنت ابد
جهد است در جهالت و جهل است در جهاد
ابرام در خرافه و اهمال در خرد
دست ستم دراز و دهان دروغ باز
تزویر و زرق و روی و ریا بی حساب و حد
دانی که خودپرست کم از بتپرست نیست
خودبین برد به سوی خدا نیز دست رد
آری صنمپرست نباشد صمدشناس
ور خود به زرق خواند الله را صمد
ای دست حق علی بزند گردن تو را
کز بهر کار ناحق از او خواستی مدد
هوشنگ ابتهاج
گفتم فراق را به صبوری دوا کنم
صبرم زیاد نیست، چرا ادّعا کنم؟
بوسیدمش ز دور و چنین مستم از غرور
گر بوسه بر لبش بگذارم چه ها کنم
گفتم به قول خویش وفا کن، جواب داد
کی قول داده ام که بخواهم وفا کنم؟
بیم فراق دارم و باید به شوق وصل
شب تا سحر نماز بخوانم، دعا کنم...
اشکی نمانده است که جاری کنم ز چشم
جانی نمانده است که دیگر فدا کنم
ای عشق، من که عقل خود از دست داده ام،
دیوانه ام مگر که تو را هم رها کنم؟
زاهد به ذوق آمده از شعر من ولی
ننگا به من که ذوقی از این مرحبا کنم
سجّاد سامانی
هرچند اینکه سخت شکستی دل من است
غمگین مشو! که شیشه برای شکستن است
من دوستی به جز تو ندارم؛ قسم به عشق
هرکس که غیر از این به تو گفتهست، دشمن است
چشمان من مسیر تو را گم نمیکنند
فانوس اشکهای من از بس که روشن است!
جای گلایه پیش تو چون شمع سوختم
لب باز کردهام به زبانی که الکن است
از دیدنم دوباره پریشان شدی؟ ببخش!
چون خواب بد، سزای من «از یاد بردن» است
حسین دهلوی