غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند!

از باغ می‌برند چراغانی‌ات کنند!
تا کاج جشنهای زمستانی‌ات کنند!

پوشانده‌اند «صبح» تو را «ابرهای تار»
تنها به این بهانه که بارانی‌ات کنند!

یوسف! به این رها شدن از چاه دل مبند
این بار می‌برند که زندانی‌ات کنند!

ای گل گمان مکن به شب جشن می‌روی
شاید به خاک مرده‌ای ارزانی‌ات کنند!

یک نقطه بیش فرق رحیم و رجیم نیست
از نقطه‌ای بترس که شیطانی‌ات کنند!

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست
گاهی بهانه‌ای است که قربانی‌ات کنند!

فاضل نظری

چون شیر عاشقی که به آهوی پُر غرور - حامد عسکری

چون شیر عاشقی که به آهوی پُر غرور

من عاشقم به دیدنت از تپه های دور


من تشنه ام به رد شدنت از قلمرو ام

آهو بیا و رد شو از این دشت سوت و کور


رد شو که شهر گل بدهد زیر ردِّ پات

اردیبهشت هدیه بده ضمنِ هر عبور


آواره ی نجابت چشمان شرجی ات

توریست های نقشه به دست بلوند و بور


هرگاه حین گپ زدنت خنده می کنی

انگار "ذوالفنون" زده از "اصفهان" به "شور"


دردی دوا نمی کند از من ترانه هام

من آرزوی وصل تو را می برم به گور


مرجان ببخش "داش آکلت" رفت و دم نزد

از آنچه رفت بر سر این دل، دل صبور


تعریف کردم از تو، تو را چشم می زنند

هان! ای غزل بسوز که چشم حسود کور


حامد عسکری



ماه است و آفتابی ام از مهربانی اش

ماه است و آفتابی ام از مهربانی اش
صد کهکشان فدای دل آسمانی اش

*
بی دست می خروشد و دریا کنار اوست
ای عشق آتشین، به کجا می کشانی اش؟

*
ای چه پیاده ای است خدایا؟ سواره ها
ماتند از جلال رخ ارغوانی اش

*
دست از حیات شست که آب حیات شد
این خاک مرده زنده شد از جانفشانی اش

*
از خود عبور کرد و نوشتند رودها
با اضطراب، چشمه ای از پهلوانی اش

*
از خود عبور کرد و درختان قلم شدند
در اشتیاق دم زدن از زندگانی اش

*
از خود عبور کرد و ملائک رقم زدند
با خون و اشک، اندکی از بی کرانی اش

*
از خود عبور کرد و شنیدند بادها
از سمت سروهای پریشان، نشانی اش

*
تیر از کمان جدا شد و بر خاک، خون نوشت:
این چرخ پیر، شرم نکرد از جوانی اش

*
باران گرفت باز و پس از گریه دیدنی است
در چشم من، تجلّی رنگین کمانی اش

*
چشم مرا به چهره ی خورشیدی اش گشود
ماه است و آفتابی ام از مهربانی اش
قربان ولیئی

بیدار شو که راز جهان را نزیستی!

بیدار شو که راز جهان را نزیستی!
با عشق، گوشه های نهان را نزیستی!

*
فرصت کم است و همسفر رودخانه شو
ای قطره ای که شور روان را نزیستی!

*

هر بامداد تازگی از راه می رسد
در کهنگی خزیدی و «آن» را نزیستی!

*
از یاد برده روح تو عهد قدیم را
آفاق آیه های جوان را نزیستی!

*
در پرده ماند نغمه ی کیهانی سکوت
موسیقی نواحی جان را نزیستی!

*
دف می زنند دم به دم آغاز می شویم
این شور را و این ضربان را نزیستی!

*
آغاز شو، تمام ابد پیش روی توست
یک لمحه از سراب زمان را نزیستی!
قربان ولیئی

یک سینه حرف هست، ولی نقطه چین بس است!

یک سینه حرف هست، ولی نقطه چین بس است
خاتون دل و دماغ ندارم.... همین بس است

*

یک روز زخم خوردم یک عمر سوختم
کو شوکران؟ که زندگی اینچنین بس است

*

عشق آمده ست عقل برو جای دیگری
یک پادشاه حاکم یک سرزمین بس است

*

مورم، سیاوشانه به آتش نکش مرا
یک ذره آفتاب و کمی ذره بین بس است

*

ظرف بلور، روی لبت خنده ای بپاش
نذری ندیده را دو خط دارچین بس است

*

ما را به تازیانه نوازش نکن عزیز
که سوز زخم کهنه ی افسار و زین بس است

*

از این به بعد عزیز شما باش و شانه هات
ما را برای گریه سر آستین بس است

حامد عسکری