غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است

این مهم نیست که دل تازه مسلمان شده است
که به عشق تو بشر قاری قرآن شده است

مثل من باغچه خانه هم از دوری تو
بس که غم خورده و لاغر شده گلدان شده است

بس که هر تکه آن با هوسی رفت، دلم
نسخه دیگری از نقشه ایران شده است

بی شک آن شیخ که از چشم تو مَنعم می‌کرد
خبر از آمدنت داشت که پنهان شده است

عشق مهمان عزیزی ست که با رفتن او
نرده پنجره‌ها میله زندان شده است

عشق زاییده بلخ است و مقیم شیراز
چون نشد کارگر آواره تهران شده است

عشق دانشکده‌ تجربه انسان‌هاست
گر چه چندی ست پر از طفل دبستان شده است

هر نو آموخته در عالم خود مجنون است
روزگاری ست که دیوانه فراوان شده است

ای که از کوچه معشوقه ما می‌گذری
بر حذر باش که این کوچه خیابان شده است

غلامرضا طریقی

فکرش نباش مال کسی جز تو نیستم

فکرش نباش مال کسی جز تو نیستم

دیگر به فکر هم نفسی جز تو نیستم


عشق تو خواست با تو عجینم کند که کرد

وقتی به عمق من برسی جز تو نیستم


بعد از چقدر این طرف و آن طرف زدن

فهمیده ام که در هوسی جز تو نیستم


یک آسمان اگر چه به رویم گشوده اند

من راضی ام که در قفسی جز تو نیستم


حالا خیالم از تو که راحت شود، عزیز!

دیگر به فکر هیچ کسی جز تو نیستم

مهدی فرجی

چشم وا کردم و دیدم خبر از رویا نیست

چشم وا کردم و دیدم خبر از رویا نیست

هیچ کس این همه اندازه ی من تنها نیست


بی تو این خانه چه سلول بزرگی شده است

که دگر روشنی از پنجره اش پیدا نیست


مرگ؛ آن قسمت دوری که به ما نزدیک است

عشق؛ این فرصت نزدیک که دور از ما نیست


چشم در چشم من انداخته ای می دانی

چهره ای مثل تو در آینه ها زیبا نیست


هیچ دیوانه ای آن قدر که من هستم نیست

چون که اینگونه شبیه تو کسی شیدا نیست


مردم سر به هوا را چه به روشن بینی!؟

ماه را روی زمین دیده ام آن بالا نیست

مهدی فرجی

خیال خــام پلنگ من بـــه سوی ماه جهیدن بود

خیال خــام پلنگ من بـــه سوی ماه جهیدن بود
... و ماه را ز بلندایش به روی خاک کشیدن بود

پلنگ من ـ دل مغرورم ـ پرید و پنجــه بـــه خالی زد

که عشق ـ ماه بلند من ـ ورای دست رسیدن بود

گل شکفته! خداحافظ اگـــر چــــه لحــظه دیدارت

شروع وسوسه‌ای در من به نام دیدن و چیدن بود

من و تو آن دو خطیـــم آری موازیان بـه ناچاری

که هر دو باورمان ز آغاز به یکدگر نرسیدن بود

اگر چه هیچ گل مرده دوباره زنده نشد اما

بهار در گل شیپوری مدام گــرم دمیدن بود

شراب خواستم و عمرم شرنگ ریخت به کام من

فریبکار دغــــل‌پیشه بهـــــانــــه‌اش نشنیدن بود

چه سرنوشت غم‌انگیزی که کرم کوچک ابریشم

تمام عمر قفس می‌بافت ولــی به فکر پریدن بود

حسین منزوی

بیدار شو که راز جهان را نزیستی!

بیدار شو که راز جهان را نزیستی!
با عشق، گوشه های نهان را نزیستی!

*
فرصت کم است و همسفر رودخانه شو
ای قطره ای که شور روان را نزیستی!

*

هر بامداد تازگی از راه می رسد
در کهنگی خزیدی و «آن» را نزیستی!

*
از یاد برده روح تو عهد قدیم را
آفاق آیه های جوان را نزیستی!

*
در پرده ماند نغمه ی کیهانی سکوت
موسیقی نواحی جان را نزیستی!

*
دف می زنند دم به دم آغاز می شویم
این شور را و این ضربان را نزیستی!

*
آغاز شو، تمام ابد پیش روی توست
یک لمحه از سراب زمان را نزیستی!
قربان ولیئی