تاوان این ترانه بگو انتظار نیست؟
این امتحان سخت من از روزگار نیست؟
تلخ است بی تو طعم تمام ترانه ها
رفتن همیشه چاره ی درمان یار نیست.
توفان بگو دوباره مرا مبتلا کند
این ابتلا به ساحت توفان، قمار نیست.
لبخند بی قواره ی این روزگار سرد
با انحنای چشم ترم سازگار نیست.
پاییز چشم های تو را قاب کرده ام
آخر به فصل های زمین اعتبار نیست.
می خواهمت که با همه دیوانگی هنوز
پای تو مانده ام، چه کنم اختیار نیست.
فاطمه یاوری
از خواب چشم های تو تا صبح می پرم!
این روزها هوای تو افتاده در سرم!
هر سایه ای که بگذرد از خلوتم تویی
افتاده ای به جان غزل های آخرم!
گاهی صدای روشنت از دور می وزد
گاهی شبیه ماه نشستی برابرم!
یا رو به روی پنجره ام ایستاده ای
پاشیده عطر پیرهنت روی بسترم!
گاهی میان چادر گلدار کودکی ات
باران گرفته ای سر گلدان پرپرم!
مثل پری در آینه ها حرف می زنی
جز آه... هرچه گفته ای از یاد می برم!
نزدیک صبح، کنج اتاقم نشسته ای
لبخند می زنی و من از خواب می پرم!
اصغر معاذی
بیرون بیا! این روزه داران، ماه می خواهند!
جان ها برای زیستن، تنخواه می خواهند!
آنقدر شیرین است لحن و لهجه ات، حتّی
جن ها ز لب های تو بسم الله می خواهند!
نام تو را در هر دم و هر بازدم بردم
این دو مسافر، خرج بین راه می خواهند!
لطف پرستاران به جای خویش؛ امّا من
بیمارم و بیمارها همراه می خواهند!
الماس اشکم را خریداری نمی بینم
این کوه های نور، نادرشاه می خواهند!
آنقدر مجنونم که در فنّ جنون از من
دیوانه های شهر، راه و چاه می خواهند!
محسن رضوانی
من نقطه ی تلاقی اوهام و حیرتم
سرگشته ام به اهل زمین بی شباهتم
از روزگار بعد تو خیری ندیده ام
تنهاترین نشانه ی اثبات قسمتم
تفسیر کرده اند مرا گرچه بارها
مضمون گنگ گمشده در صد روایتم
خلوت نشین صحبت دیوانگان شهر
دردآشنای رنج هزاران ملامتم
مبهوت در میانه ی میدان نشسته ام
بی رغبتی به معرکه ها بوده عادتم
سنگ صبور حادثه بعد از تو هیچکس
راهی نبرده سوی زوایای خلوتم
میلی به شرح نیست... سکوتم شنیدنی است
بگذار نانوشته بماند حکایتم
محمد صادق سبط الشیخ
آن چه از هجران تو بر جان ناشادم رسید
از گناه اولین بر حضرت آدم رسید
گوشهگیری کردم از آوازهای رنگرنگ
زخمهها بر ساز دل از دست بیدادم رسید
قصه شیرین عشقم رفت از خاطر ولی
کوهی از اندوه و ناکامی به فرهادم رسید
مثل شمعی محتضر آماج تاریکی شدم
تیر آخر بر جگر از چله ی بادم رسید
شب خرابم کرد اما چشمهای روشنت
باردیگر هم به داد ظلمتآبادم رسید
سرخوشم با این همه زیرا که میراث جنون
نسل اندر نسل از آباء و اجدادم رسید
هیچ کس داد من از فریاد جانفرسا نداد
عاقبت خاموشی مطلق به فریادم رسید
سید حسن حسینی