غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

شبیه یک غم ناخوانده می رسی از راه!

شبیه یک غم ناخوانده می رسی از راه

به سرسلامتی این دل سپید و سیاه


که من غزل بزنم جای گل به گیسویم

که من دوباره بیفتم به خاطرت به گناه


تو اتفاق میفتی که من شروع شوم

در آسمان نگاهت به گونه ی یک ماه


یک استکان از این چای تازه دم کرده

بنوش تا که نیفتاده از دهان چون آه


کمی شتاب کن آخر زمان ما تنگ است

مباد سر برود فرصتی چنین کوتاه


به زیر سقف غمی کهنه آشیان داریم

من و تو گوش به زنگ حوادثی ناگاه


مسافری و از این ابتداش معلوم است

که خط جاده تو را برده خواه یا ناخواه!

محدثه میرجعفری

وزن شعر : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن

هرچند شاگردِ تو ذهن ِتنبلی دارد

هرچند شاگردِ تو ذهن ِتنبلی دارد

اما نظر بازی ِ به عشق اولی دارد

یک دسته گل آورده اما سایه ی سردی

همراه خود آواره روی صندلی دارد

با ریزش فکر و خیالاتت درون خود

حس قرابت با نگاه ریزعلی دارد

آتش بزن پیراهن تنگ غزل ها را

نمرود من با خویش وحی منزلی دارد

یک پلکان بالا ببر آسوده تر امشب

دیوانه ای در زیر پایش صندلی دارد

کوچکتر از آن است خان ِ خانه ات باشد

دیوانه ای در شهر روح جنگلی دارد

از درس جبر زندگانی نمره می گیرد

شاگرد بدبختی که ذهن تنبلی دارد .

مهدی نژادهاشمی

باید کمک کنی ، کمرم را شکسته اند

باید کمک کنی ، کمرم را شکسته اند

بالم نمی دهند ، پرم را شکسته اند

 

نه راه پیش مانده برایم نه راه پس

پل های امن ِ پشت سرم را شکسته اند

 

هم ریشه های پیر مرا خشک کرده اند

هم شاخه های تازه ترم را شکسته اند

 

حتی مرا نشان خودم هم نمی دهند

آیینه های دور و برم را شکسته اند

 

گل های قاصدک خبرم را نمی برند

پای همیشه ی سفرم را شکسته اند

 

حالا تو نیستی و دهان های هرزه گو

با سنگ ِ حرف ِ مُفت ، سرم را شکسته اند

مهدی فرجی

 

من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم

من چه در وهم وجودم چه عدم دلتنگم

از عدم تا به وجود آمده ام دلتنگم


روح از افلاک و تن از خاک، در این ساغر پاک

از در آمیختن آمیختن شادی و غم دلتنگم


خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت

من هنوز ازسفر باغ ارم دلتنگم


ای نبخشوده گناه پدرم آدم را

به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم


حال در خوف و رجا رو به تو بر میگردم

دو قدم دلهره دارم دو قدم دلتنگم


نشد از یاد برم خاطره دوری را

بازهرچند رسیدیم به هم  دلتنگم!

فاضل نظری

منبع : 

http://beh-tarin-ha.blogfa.com/

دمی بر دار از گنجه ژلوفن های بی خود را

دمی بر دار از گنجه ژلوفن های بی خود را

بریز از ذهن خود بیرون مسکن های بی خود را

عوض کن وضع این سلول تاریک دلم را یا

بگیر از پوستین جسم من ،ژن های بی خود را

زبان من نمی چرخد بگویم دوستت دارم

خدا لعنت کند اینگونه من من های بی خود را

تویی که معبد متروکه ای از عشق می سازی

بران از این پرستشگاه ؛ کاهن های بی خود را

مرا که بت پرست چشم تو هستم نگاهم دار

بران از دور این خمخانه مومن های بی خود را

هدر دادست عمرم را شبیه ساعتی ، چشمت

مکن اینرو و آن رو شیشه ی شن های بی خود را

مزن طعنه به ریشم رنگ و روی شاد یک عده

حسابی سرخوش و بی عار هم سن های بی خود را

مزن لبخند بر این درد مزمن بیش از این ، بس کن

که ظاهر ساز خواهد کرد باطن های بی خود را

نگاهم می کنی چشمان مستت شوکرانش را

تعارف می کند...

این غیر ممکن های بی خود را

سید مهدی نژادهاشمی

منبع: http://gazalgolghin.blogfa.com/