غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

کسی مسافرِ این آخرین قطار نشد

کسی مسافرِ این آخرین قطار نشد
کسی که راه بیندازمش سوار نشد

*

چقدر گل که به گلدان خالی ام نشکفت
چقدر بی تو زمستان شد و بهار نشد

*

من و تو پای درختان چه قدر ننشستیم!
چه قلبها که نکندیم و یادگار نشد!

*

چه روزها که بدون تو سالها شد و رفت
چه لحظه ها که نماندیم و ماندگار نشد

*

همیشه من سرِ راهِ تو بودم و هر بار
کنار آمدم و آمدم کنار، نشد!

*

قرار شد که بیایی قرار من باشی
دوباره زیر قرارت زدی؟! قرار نشد...

مهدی فرجی

وزن شعر : مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن

سلام سوژه نابم برای عکاسی

سلام سوژه نابم برای عکاسی‌
ردیف منتخب شاعران وسواسی‌

*

سلام «هوبره»ی فرش های کرمانی‌
ظرافت قلیان های شاه عباسی‌

*

تجسم شب باران و مخمل نوری‌
تلاقی غزل و سنگ یشم الماسی‌

*

و ذوالفنون، شب چشم تو را سه تار زده‌
به روی جامه دران با کلید «سل لا سی»

*

دعا، دعای همان روزگار کودکی است:
خدا تُنه ته دو باله تو مال من باسی‌

حامد عسکری‌

عشق بعضی وقتها از درد دوری بهتر است

عشق بعضی وقتها از درد دوری بهتر است
بی قرارم کرده و گفته صبوری بهتر است

*

توی قرآن خوانده ام... یعقوب یادم داده است:
دلبرت وقتی کنارت نیست کوری بهتر است

*

نامه هایم چشمهایت را اذیت می کند
درد دل کردن برای تو حضوری بهتر است

*

چای دم کن... خسته ام از تلخی نسکافه ها
چای با عطر هل و گلهای قوری بهتر است

*

من سرم بر شانه ات ؟..... یا تو سرت بر شانه ام؟.....
فکر کن خانم اگر باشم چه جوری بهتر است ....؟

حامد عسکری

به دوست داشتن مرد بستگی دارد

به دوست داشتن مرد بستگی دارد

به انتهای شبی سرد بستگی دارد

*

که عاشقش شده باشم که عاشقم شده با ...

که دستهای زن از درد ... بستگی دارد

*

به عشق، به هیجان، به خدا، به چیزی سفت

به آنچه مرد نمی کرد بستگی دارد!

*

به آنچه مرگ مرا برد قابل ربط است

به آنچه عشق تو آورد بستگی دارد

*

تمام صحنه ی بی اتفاق من... و شما

به باد و پیرهنی زرد بستگی دارد

*

غزل تمام شده... و ادامه ی این شعر

به لحن واژه ی «برگرد» بستگی دارد

سید مهدی موسوی

پیدا بکن یک آدم آدم تری را

پیدا بکن یک آدم آدم تری را

و شانه های محکم و محکم تری را

*

آقای خوبی که دلش سنگی نباشد

معشوق های دوستت دارم تری را !

*

من را رها کن هرچه می خواهی تو داری

از دست خواهی داد چیز کمتری را

*

با گیسوانت باد بازی کرد و رقصید

و زد رقم، آینده ی درهم تری را

*

تو آخر این داستان باید بخندی

پس امتحان کن عاشق بی غم تری را ...

*

من می روم، آرام آرام از همه چیز

هر روز می بینی من مبهم تری را

*

من را ببخش از این خداحافظ، خداحا ...

پیدا نکردم واژه ی مرهم تری را . . .

سید مهدی موسوی