غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

غزل معاصر

گلچینی از بهترین اشعار و غزل های معاصر و کهن

این چار برگ خشک شده مال دفتر است!

این چار برگ خشک شده مال دفتر است
نه! آخرین قمار من و دست آخر است

*

من را به چاه درد خود انداخت و گذشت
هر کس که گفت با من خسته برادر است...

*

گفتید:"بی کسی به خدا سرنوشت توست
تنهاترین پرنده ی عالم کبوتر است"

*

گفتید:"زندگی کن و خوش باش و دم نزن"
این حرفها برای من از مرگ بدتر است

*

سرباز برگهای مرا جمع می‌کند
ما باختیم...نوبت یک مرد دیگر است

سید مهدی موسوی

ای پر از عاطفه در قحط محبت با من!

ای پر از عاطفه در قحط محبت با من
کاش می شد بگشایی سر صحبت با من

*

هیچ کس نیست که تقسیم شود در اینجا
درد تنهایی و بی برگی و غربت با من

*

از خروشانی امواج نگاهت دیریست
باد نگشوده لبش را به حکایت با من

*

خواستم پر بزنم با تو به معراج خیال
آسمان دور شد از روی حسادت با من

*

بعد از این شور غزلهای شکوفا با تو
بعد از این مرثیه و غربت و حسرت با من

*

گرچه کوچیدی از این باغ ولی خواهد ماند
داغ چشمان تو تا روز قیامت با من

جلیل صفربیگی

آزمون ها کرده با خویشان و یاران، تندخویم

آزمون ها کرده با خویشان و یاران، تندخویم
با که جوشم؟ با که نوشم؟ با که خندم؟ با که گویم؟

*
ای که هر دم لاف دیگر می زنی، در جانفشانی
من بدان شادم که چنگالت نیفشارد گلویم

*
خنجری در شانه دارم، یادگار از مهر یاران
ناجوانمردم به یاری، گر بنالم، گر بمویم

*
گم شدم در خویش و هرگز، سرّ این معنی نجستم
کز چه دارم؟ کز چه بارم؟ کز چه رنگم؟ کز چه بویم؟

*
شرمسار از روی مرگم زانکه در فرجام پیری
با چنین برنادلی، لبریز چندین آرزویم

*
خارها دارد نهان، در پشت هر لبخنده چون گل
هرکه می خواند به خویشم، هرکه می آید به سویم

*
در سبو، ساقی اگر جامی بود باقی، به من ده
زانکه فردا من خود اندر دست می خواران سبویم

*
گر سلامت یار استغنا بود عیبی نباشد
کز حسدورزی هزاران وصله بندد، عیبجویم

*
چاره در افسون افیون جستم از نامردمی ها
چون فریدون، تا غمی در سینه دارم، یارِ اویم
فریدون تولّلی

از بس که ریا دیده ام از طوطی و طاووس!

باران که زد افسوس که من پنجره بستم.

باران که زد افسوس که در خانه نشستم.

*

باران زد و بند آمد و من تشنه ی آبم

ناکام تر از خار ته درّه ی پستم.

*

این کوچ نداده است به من فرصت این را

یک دم بنشینم و بگویم که چه خسته ام.

*

چون آنچه که باید بشوم ارّه ی تیزی

کرده است فرو در کمر آنچه که هستم.

*

تردید سبب شد به قفس ساز ببازم

چون بر سر آزادی خود شرط نبستم.

*

از بس که ریا دیده ام از طوطی و طاووس

من منکر زیبایی ام و زاغ پرستم.

*

یارم ندهد شاخه گلی را که قرار است

بر سنگ مزارم بگذارند به دستم.

*

برگشت ندارد سفر کشف حقیقت.

من قایق خود را وسط آب شکستم.

بهرام بهرامی

چشم های خسته اش آنقدر بینایی نداشت

چشم های خسته اش آنقدر بینایی نداشت

 پیر مرد انگار دیگر هیچ رویایی نداشت


بی خیال... آرام از اندوه باران می گذشت...

گفت دردی نیست ؛ اما تاب تنهایی نداشت


ماه را می دید و در افسوس ِ رویا می شکست

چشم هایش طاقت اینقدر زیبایی نداشت



روی بوم خاطراتش خواست نقاشی کند

رنگ های مرده اش اما تماشایی نداشت


روی میز ، انبوهی از تکرار بر تکرار بود...

قصه های کهنه اش دیگر معمایی نداشت


پیرمردی خسته بر دیوار ، باران می کشید

پیرمردی که نگاهش...قصه هایش...هیچ معنایی نداشت


مرگ آرام از کنار لحظه هایش می گذشت

در میان مردگان هم دیگر او جایی نداشت ... 

یوسف عباسی